حكيم ابوالقاسم فردوسى
540
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
چو بر پشت پيل آن شه نامور * زدى مهره در جام و بستى كمر نبودى بهر پادشاهى روا * نشستن مگر بر در پادشا از ان نامور خسرو سركشان * چنين بود در پادشاهى نشان بمرزى كه لشكر فرستاده بود * بسى پند و اندرزها داده بود چو لهراسب و چون اشكش تيز چنگ * كه از ژرف دريا ربودى نهنگ دگر نامور رستم پهلوان * پسنديده و راد و روشن روان بفرمودشان بازگشتن بدر * هر آن كس كه بد گرد و پرخاشخر در گنج بگشاد و روزى بداد * بسى از روان پدر كرد ياد سه تن را گزين كرد زان انجمن * سخن گو و روشن دل و تيغ زن چو رستم كه بد پهلوان بزرگ * چو گودرز بينا دل آن پير گرگ دگر پهلوان طوس زرّينه كفش * كجا بود با كاويانى درفش بهر نامدارى و خودكامهاى * نبشتند بر پهلوى نامهاى فرستادگان خواست از انجمن * زبان آور و بخرد و راى زن كه پيروز كىخسرو از پشت پيل * بزد مهره و گشت گيتى چو نيل مه آرام بادا شما را مه خواب * مگر ساختن رزم افراسياب چو آن نامه برخواند هر مهترى * كجا بود در پادشاهى سرى ز گردان گيتى بر آمد خروش * زمين همچو دريا بر آمد به جوش بزرگان هر كشورى با سپاه * نهادند سر سوى درگاه شاه چو شد ساخته جنگ را لشكرى * ز هر نامدارى بهر كشورى از ان پس بگرديد گرد سپاه * بياراست بر هر سوى رزمگاه گزين كرد زان لشكر نامدار * سواران شمشير زن سى هزار كه باشند با او بقلب اندرون * همه جنگ را دست شسته به خون بيك دست مرطوس را كرد جاى * منوشان خوزان فرخنده راى كه بر كشور خوزيان بود شاه * بسى نامداران زرّين كلاه دو تن نيز بودند هم رزم سوز * چو گوران شه آن گرد لشكر فروز وزو نيوتر آرش رزم زن * بهر كار پيروز و لشكر شكن يكى آنك بر كشورى شاه بود * گه رزم با بخت همراه بود دگر شاه كرمان كه هنگام جنگ * نكردى بدل ياد راى درنگ چو صباع فرزانه شاه يمن * دگر شير دل ايرج پيل تن كه بر شهر كابل بد او پادشا * جهاندار و بيدار و فرمان روا هر آن كس كه از تخمهء كىقباد * بزرگان با دانش و با نژاد چو شماخ سورى شه سوريان * كجا رزم را بود بسته ميان فروتر ازو گيوهء رزم زن * بهر كار پيروز و لشكر شكن كه بر شهر داور بد او پادشا * جهانگير و فرزانه و پارسا بدست چپ خويش بر پاى كرد * دلافروز را لشكر آراى كرد بزرگان كه از تخم پورست تيغ * زدندى شب تيره بر باد ميغ هر آن كس كه بود او ز تخم زرسب * پرستندهء فرخ آذرگشسب