حكيم ابوالقاسم فردوسى

479

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

جگر خسته گشتست و گم كرده راه * نخواهد كه بيند همى رزمگاه بپيرانش بر چشم بايد فگند * نهادست سر سوى كوه بلند سپهدار كو ناشمرده سپاه * ستاره شمارد همى گرد ماه تو بشناس كاندر تنش نيست خون * شد از جنگ جنگاوران او زبون شگفت از جهان ديده گودرز نيست * كه او را روان خود برين مرز نيست شگفت از تو آيد مرا اى پدر * كه شير ژيان از تو جويد هنر دو لشكر همى بر تو دارند چشم * يكى تيز كن مغز و بفروز خشم كنون چون جهان گرم و روشن هوا * بگيرد همى رزم لشكر نوا چو اين روزگار خوشى بگذرد * چو پولاد روى زمين بفسرد چو بر نيزه‌ها گردد افسرده چنگ * پس پشت تيغ آيد و پيش سنگ كه آيد ز گردان بپيش سپاه * كه آورد گيرد بدين رزمگاه ور ايدونك ترسد همى از كمين * ز جنگ سواران و مردان كين به من داد بايد سوارى هزار * گزين من اندر خور كارزار بر آريم گرد از كمينگاهشان * سر افشان كنيم از بر ماهشان ز گفتار بيژن بخنديد گيو * بسى آفرين كرد بر پور نيو بدادار گفت از تو دارم سپاس * تو دادى مرا پور نيكى شناس همش هوش دادى و هم زور كين * شناساى هر كار و جوياى دين به من بازگشت اين دلاور جوان * چنانچون بود بچه پهلوان چنين گفت مر جفت را نرّه شير * كه فرزند ما گر نباشد دلير ببرّيم ازو مهر و پيوند پاك * پدرش آب دريا بود مام خاك و ليكن تو اى پور چيره سخن * زبان بر نيا بر گشاده مكن كه او كارديدست و داناترست * برين لشكر نامور مهترست كسى كو بود سودهء كارزار * نبايد بهر كارش آموزگار سواران ما گر ببار اندرند * نه تركان برنگ و نگار اندرند همه شور بختند و برگشته سر * همه ديده پر خون و خسته جگر همى خواهد اين باب كارآزماى * كه تركان بجنگ اندر آرند پاى پس پشتشان دور ماند ز كوه * برد لشكر كينه ور همگروه ببينى تو گوپال گودرز را * كه چون بر نوردد همى مرز را و ديگر كجا ز اختر نيك و بد * همى گردش چرخ را بشمرد چو پيش آيد آن روزگار بهى * كند روى گيتى ز تركان تهى چنين گفت بيژن بپيش پدر * كه اى پهلوان جهان سر بسر خجسته نيا را گر اينست راى * سزد گر نداريم رومى قباى شوم جوشن و خود بيرون كنم * بمى روى پژمرده گلگون كنم چو آيم جهان پهلوان را به كار * بيايم كمر بستهء كارزار [ دستور نبرد خواستن هومان از پيران ] و زان لشكر ترك هومان دلير * بپيش برادر بيامد چو شير كه اى پهلوان رد افراسياب * گرفت اندرين دشت ما را شتاب بهفتم فراز آمد اين روزگار * ميان بسته در جنگ چندين سوار