حكيم ابوالقاسم فردوسى
468
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
فروزندهء مجلس و ميگسار * نوازندهء چنگ با پيش كار همه بر سران افسران گران * بزر اندرون پيكر از گوهران همه رخ چو ديباى رومى برنگ * خروشان ز چنگ و پرى زاده چنگ طبقهاى سيمين پر از مشك ناب * بپيش اندرون آبگيرى گلاب همى تافت از فرّ شاهنشهى * چو ماه دو هفته ز سرو سهى همه پهلوانان خسرو پرست * برفتند ز ايوان سالار مست بشبگير چون رستم آمد بدر * گشاده دل و تنگ بسته كمر بدستورىِ بازگشتن بجاى * همى زد هشيوار با شاه راى يكى دست جامه بفرمود شاه * گهر بافته با قبا و كلاه يكى جام پر گوهر شاهوار * صد اسب و صد اشتر بزين و ببار دو پنجَه پرى روى بسته كمر * دو پنجَه پرستار با طوق زر همه پيش شاه جهان كدخداى * بياورد و كردند يك سر بپاى همه رستم زابلى را سپرد * زمين را ببوسيد و برخاست گرد بسر بر نهاد آن كلاه كيان * ببست آن كيانى كمر بر ميان ابر شاه كرد آفرين و برفت * ره سيستان را بسيچيد تفت بزرگان كه بودند با او بهم * برزم و ببزم و بشادى و غم بر اندازه رويشان يك بيك هديه داد * از ايوان خسرو برفتند شاد چو از كار كردن بپردخت شاه * بآرام بنشست بر پيشگاه بفرمود تا بيژن آمدش پيش * سخن گفت زان رنج و تيمار خويش ازان تنگ زندان و رنج زوار * فراوان سخن گفت با شهريار و زان گردش روزگاران بد * همه داستان پيش خسرو بزد بپيچيد و بخشايش آورد سخت * ز درد و غم دخت گم بوده بخت بفرمود صد جامه ديباى روم * همه پيكرش گوهر و زرّ بوم يكى تاج و ده بدره دينار نيز * پرستنده و فرش و هر گونه چيز ببيژن بفرمود كاين خواسته * ببر سوى ترك روان كاسته برنجش مفرسا و سردش مگوى * نگر تا چه آوردى او را به روى تو با او جهان را بشادى گذار * نگه كن بدين گردش روزگار يكى را بر آرد بچرخ بلند * ز تيمار و دردش كند بىگزند و ز انجاش گردان برد سوى خاك * همه جاى بيمست و تيمار و باك هم آن را كه پرورده باشد بناز * بيفگند خيره بچاه نياز يكى را ز چاه آورد سوى گاه * نهد بر سرش بر ز گوهر كلاه جهان را ز كردار بد شرم نيست * كسى را برش آب و آزرم نيست هميشه بهر نيك و بد دسترس * و ليكن نجويد خود آزرم كس چنينست كار سراى سپنج * گهى ناز و نوش و گهى درد و رنج ز بهر درم تا نباشى به درد * بىآزار بهتر دل رادمرد بدين كار بيژن سخن ساختم * بپيران و گودرز پرداختم