حكيم ابوالقاسم فردوسى
469
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
داستان دوازده رخ جهان چون بزارى برآيد همى * بد و نيك روزى سرآيد همى چو بستى كمر بر در راه آز * شود كار گيتيت يك سر دراز بيك روى جستن بلندى سزاست * اگر در ميان دم اژدهاست و ديگر كه گيتى ندارد درنگ * سراى سپنجى چه پهن و چه تنگ پرستندهء آز و جوياى كين * بگيتى ز كس نشنود آفرين چو سرو سهى گوژ گردد بباغ * به دو بر شود تيره روشن چراغ كند برگ پژمرده و بيخ سست * سرش سوى پستى گرايد نخست برويد ز خاك و شود باز خاك * همه جاى ترسست و تيمار و باك سرمايهء مرد سنگ و خرد * ز گيتى بىآزارى اندر خورد در دانش و آنگهى راستى * گرين دو نيابى روان كاستى اگر خود بمانى بگيتى دراز * ز رنج تن آيد برفتن نياز يكى ژرف درياست بن ناپديد * در گنج رازش ندارد كليد اگر چند يا بى فزون بايدت * همان خورده يك روز بگزايدت سه چيزت ببايد كزان چاره نيست * وزو بر سرت نيز پيغاره نيست خورى گر بپوشى وگر گسترى * سزد گر بديگر سخن ننگرى چو زين سه گذشتى همه رنج و آز * چه در آز پيچى چه اندر نياز چو دانى كه بر تو نماند جهان * چه پيچى تو زان جاى نوشين روان بخور آنچ دارى و بيشى مجوى * كه از آز كاهد همى آبروى [ در خواندن افراسياب سپاه را ] دل شاه تركان چنان كم شنود * هميشه برنج از پى آز بود ازان پس كه برگشت زان رزمگاه * كه رستم برو كرد گيتى سپاه بشد تازيان تا بخلّخ رسيد * بننگ از كيان شد سرش ناپديد بكاخ اندر آمد پر آزار دل * ابا كار دانان هشيار دل چو پيران و گرسيوز رهنمون * قراخان و چون شيده و گرسيون بر ايشان همه داستان برگشاد * گذشته سخنها همه كرد ياد كه تا بر نهادم بشاهى كلاه * مرا گشت خورشيد و تابنده ماه مرا بود بر مهتران دسترس * عنان مرا بر نتابيد كس ز هنگام رزم منوچهر باز * نبد دست ايران بتوران دراز شبيخون كند تا در خان من * از ايران بيازند بر جان من دلاور شد آن مردم نادلير * گوزن اندر آمد ببالين شير برين كينه گر كار سازيم زود * و گرنه بر آرند زين مرز دود سزد گر كنون گرد اين كشورم * سراسر فرستادگان گسترم ز تركان و ز چين هزاران هزار * كمر بستگان از در كارزار بياريم بر گرد ايران سپاه * بسازيم هر سو يكى رزمگاه همه موبدان راى هشيار خويش * نهادند با گفت سالار خويش