حكيم ابوالقاسم فردوسى
465
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بايران بمردان ندانندمان * زنان كمر بسته خوانندمان بر آشفت پس شه بسان پلنگ * ازان پس بفرمودشان ساز جنگ بپيران بفرمود تا بست كوس * كه بر ما ز ايران همين بد فسوس بزد ناى رويين بدرگاه شاه * بجوشيد در شهر توران سپاه يلان صف كشيدند بر در سراى * خروش آمد از بوق و هندى دراى سپاهى ز توران بدان مرز راند * كه روى زمين جز به دريا نماند چو از ديدگه ديدبان بنگريد * زمين را چو درياى جوشان بديد بر رستم آمد كه ببسيچ كار * كه گيتى سيه شد ز گرد سوار به دو گفت ما زين نداريم باك * همى جنگ را برفشانيم خاك بنه با منيژه گسى كرد و بار * بپوشيد خود جامهء كارزار به بالا بر آمد سپه را بديد * خروشى چو شير ژيان بر كشيد يكى داستان زد سوار دلير * كه روبه چه سنجد بچنگال شير بگردان جنگاور آواز كرد * كه پيش آمد امروز ننگ و نبرد كجا تيغ و ژوپين زهر آبدار * كجا نيزه و گرزهء گاوسار هنرها كنون كرد بايد پديد * برين دشت بر كينه بايد كشيد بر آمد خروشيدن كرّ ناى * تهمتن برخش اندر آورد پاى ازان كوه سر سوى هامون كشيد * چو لشكر بتنگ اندر آمد پديد كشيدند لشكر بران پهن جاى * بهر سو ببستند ز آهن سراى بياراست رستم يكى رزمگاه * كه از گرد اسبان هوا شد سياه ابر ميمنه اشكش و گستهم * سواران بسيار با او بهم چو رهّام و چون زنگه بر ميسره * به خون داده مر جنگ را يك سره خود و بيژن گيو در قلبگاه * نگهدار گردان و پشت سپاه پس پشت لشكر كه بيستون * حصارى ز شمشير پيش اندرون چو افراسياب آن سپه را بديد * كه سالارشان رستم آمد پديد غمى گشت و پوشيد خفتان جنگ * سپه را بفرمود كردن درنگ برابر بآيين صفى بر كشيد * هوا نيلگون شد زمين ناپديد چپ لشكرش را بپيران سپرد * سوى راستش را بهومان گرد بگرسيوز و شيده قلب سپاه * سپرد و همى كرد هر سو نگاه تهمتن همى گشت گرد سپاه * ز آهن بكردار كوهى سياه فغان كرد كاى ترك شوريده بخت * كه ننگى تو بر لشكر و تاج و تخت ترا چون سواران دل جنگ نيست * ز گردان لشكر ترا ننگ نيست كه چندين بپيش من آيى بكين * بمردان و اسبان بپوشى زمين چو در جنگ لشكر شود تيز چنگ * همى پشت بينم ترا سوى جنگ ز دستان تو نشنيدى آن داستان * كه دارد به ياد از گه باستان كه شيرى نترسد ز يك دشت گور * ستاره نتابد چو تابنده هور بدرّد دل و گوش غرم سترگ * اگر بشنود نام چنگال گرگ چو اندر هوا باز گسترد پر * بترسد ز چنگال او كبك نر