حكيم ابوالقاسم فردوسى
450
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
ز پيوند و خويشان شده نااميد * گرازنده بر سان يك شاخ بيد دو چشمش پر از خون و دل پر ز درد * زبانش ز خويشان پر از ياد كرد چو ابر بهاران ببارندگى * همى مرگ جويد بدان زندگى بدين چاره اكنون كه جنبد ز جاى * كه خيزد ميان بسته اين را بپاى كه دارد بدين كار ما را وفا * كه آرد ز سختى مر او را رها نشايد جز از رستم تيز چنگ * كه از ژرف دريا بر آرد نهنگ كمر بند و بر كش سوى نيمروز * شب از رفتن راه ماسا و روز ببر نامهء من بر رستما * مزن داستان را بره بر دما [ نامه نوشتن خسرو به رستم ] نويسندهء نامه را پيش خواند * وزين داستان چند با او براند برستم يكى نامه فرمود شاه * نوشتن ز مهتر سوى نيكخواه كه اى پهلوان زادهء پر هنر * ز گردان لشكر برآورده سر دل شهر ياران و پشت كيان * بفرمان هر كس كمر بر ميان توى از نياكان مرا يادگار * هميشه كمر بستهء كار زار ترا داد گردون به مردى پلنگ * به دريا ز بيمت خروشان نهنگ جهان را ز ديوان مازندران * بشستى و كندى بدان را سران چه مايه سر تاج داران ز گاه * ربودى و بر كندى از پيشگاه بسا دشمنان كز تو بىجان شدست * بسا بوم و بر كز تو ويران شدست سر پهلوانى و لشكر پناه * بنزديك شاهان ترا دستگاه همه جادوان را ببستى بگرز * بيفروختى تاج شاهان ببرز چه افراسياب و چه شاهان چين * نوشته همه نام تو بر نگين هران بند كز دست تو بسته شد * گشايندگان را جگر خسته شد گشايندهء بند بسته توى * كيان را سپهر خجسته توى ترا ايزد اين زور پيلان كه داد * دل و هوش و فرهنگ فرخ نژاد بدان داد تا دست فرياد خواه * بگيرى بر آرى ز تاريك چاه كنون اين يكى كار بايسته پيش * فراز آمد و اينت شايسته خويش به تو دارد اميد گودرز و گيو * كه هستى بهر كشور امروز نيو شناسى بنزديك من جاهشان * زبان و دل و راى يكتاهشان سزد گر تو اين را ندارى برنج * بخواه آنچ بايد ز مردان و گنج كه هرگز بدين دودمان غم نبود * فروزنده تر زين چنان كم شنود نبد گيو را خود جز اين پور كس * چه فرزند بود و چه فرياد رس فروان بنزد منش دستگاه * مرا و نياى مرا نيكخواه بهر سو كه جويمش يابم بجاى * بهر نيك و بد پيش من بر بپاى چو اين نامهء من بخوانى مپاى * به زودى تو با گيو خيز اندر آى بدان تا بدين كار با ما بهم * زنى راى فرخ بهر بيش و كم ز مردان و ز گنج و ز خواسته * بيارم بپيش تو آراسته بفرخ پئ و بر شده نام تو * ز توران بر آيد همه كام تو چنانچون ببايد بسازى نوا * مگر بيژن از بند يابد رها