حكيم ابوالقاسم فردوسى

449

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

بدانگه كه بر گل نشاندت باد * چو بر سر همى گل فشاندت باد زمين چادر سبز درپوشدا * هوا بر گلان زار بخروشدا بهر سو شود پاك فرمان ما * پرستش كه فرمود يزدان ما بخواهم من آن جام گيتى نماى * شوم پيش يزدان بباشم بپاى كجا هفت كشور به دو اندرا * ببينم بر و بوم هر كشورا كنم آفرين بر نياكان خويش * گزيده جهاندار و پاكان خويش بگويم ترا هر كجا بيژنست * بجام اندرون اين مرا روشنست چو بشنيد گيو اين سخن شاد شد * ز تيمار فرزند آزاد شد بخنديد و بر شاه كرد آفرين * كه بىتو مبادا زمان و زمين بكام تو بادا سپهر بلند * بجان تو هرگز مبادا گزند ز نيكى دهش بر تو باد آفرين * كه بر تو برازد كلاه و نگين چو گيو از بر گاه خسرو برفت * ز هر سو سواران فرستاد تفت بجستن گرفتند گرد جهان * كه يابد مگر زو بجايى نشان همه شهر ارمان و تورانيان * سپردند و نامد ز بيژن نشان [ ديدن كىخسرو بيژن را در جام گيتىنماى ] چو نوروز فرخ فراز آمدش * بدان جام روشن نياز آمدش بيامد پر امّيد دل پهلوان * ز بهر پسر گوژ گشته نوان چو خسرو رخ گيو پژمرده ديد * دلش را به درد اندر آزرده ديد بيامد بپوشيد رومى قباى * بدان تا بود پيش يزدان بپاى خروشيد پيش جهان آفرين * بخورشيد بر چند برد آفرين ز فرياد رس زور و فرياد خواست * از آهرمن بد كنش داد خواست خرامان ازان جا بيامد بگاه * بسر بر نهاد آن خجسته كلاه يكى جام بر كف نهاده نبيد * به دو اندرون هفت كشور پديد زمان و نشان سپهر بلند * همه كرده پيدا چه و چون و چند ز ماهى بجام اندرون تا بره * نگاريده پيكر همه يك سره چو كيوان و بهرام و ناهيد و شير * چو خورشيد و تير از بر و ماه زير همه بودنيها به دو اندرا * بديدى جهاندار افسونگرا نگه كرد و پس جام بنهاد پيش * بديد اندرو بودنيها ز بيش بهر هفت كشور همى بنگريد * ز بيژن بجايى نشانى نديد سوى كشور گرگساران رسيد * بفرمان يزدان مر او را بديد بچاهى ببسته ببند گران * ز سختى همى مرگ جست اندران يكى دخترى از نژاد كيان * ز بهر زوارش ببسته ميان سوى گيو كرد آنگهى روى شاه * بخنديد و رخشنده شد پيشگاه كه زندست بيژن دلت شاد دار * ز هر بد تن مهتر آزاد دار نگر غم ندارى بزندان و بند * ازان پس كه بر جانش نامد گزند كه بيژن بتوران ببند اندرست * زوارش يكى نامور دخترست ز بس رنج و سختى و تيمار اوى * پر از درد گشتم من از كار اوى بدان سان گذارد همى روزگار * كه هزمان بروبر بگريد زوار