حكيم ابوالقاسم فردوسى

44

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

سراسر همه كشورش مرد و زن * بهر جاى كرده يكى انجمن همه ديده پر آب و دل پر ز خون * نشسته بتيمار و گرم اندرون همه جامه كرده كبود و سياه * نشسته باندوه در سوگ شاه چه مايه چنين روز بگذاشتند * همه زندگى مرگ پنداشتند [ گفتار اندر زادن دختر ايرج ] بر آمد برين نيز يك چندگاه * شبستان ايرج نگه كرد شاه يكى خوب چهره پرستنده ديد * كجا نام او بود ماه آفريد كه ايرج برو مهر بسيار داشت * قضا را كنيزك ازو بار داشت [ پرى چهره را بچه بود در نهان * از آن شاد شد شهريار جهان ] از آن خوب رخ شد دلش پر اميد * بكين پسر داد دل را نويد چو هنگامهء زادن آمد پديد * يكى دختر آمد ز ماه آفريد جهانى گرفتند پروردنش * بر آمد بناز و بزرگى تنش مر آن ماه رخ را ز سر تا بپاى * تو گفتى مگر ايرجستى بجاى چو بر جست و آمدش هنگام شوى * چو پروين شدش روى و چون مشك موى نيا نام زد كرد شويش پشنگ * به دو داد و چندى بر آمد درنگ [ زادن منوچهر از مادرش ] يكى پور زاد آن هنرمند ماه * چگونه سزاوار تخت و كلاه چو از مادر مهربان شد جدا * سبك تاختندش بنزد نيا به دو گفت موبد كه اى تاجور * يكى شاد كن دل بايرج نگر جهان بخش را لب پر از خنده شد * تو گفتى مگر ايرجش زنده شد نهاد آن گرانمايه را بر كنار * نيايش همى كرد با كردگار همى گفت كين روز فرخنده باد * دل بد سگالان ما كنده باد همان كز جهان آفرين كرد ياد * ببخشود و ديده به دو باز داد فريدون چو روشن جهان را بديد * بچهر نو آمد سبك بنگريد چنين گفت كز پاك مام و پدر * يكى شاخ شايسته آمد ببر مى روشن آمد ز پر مايه جام * مر آن چهر دارد منوچهر نام چنان پروريدش كه باد هوا * برو بر گذشتى نبودى روا پرستندهء كش ببر داشتى * زمين را به پى هيچ نگذاشتى [ بپاى اندرش مشك سارا بدى * روان بر سرش چتر ديبا بدى ] چنين تا بر آمد برو ساليان * نيامدش ز اختر زمانى زيان هنرها كه آيد شهانرا به كار * بياموختش نامور شهريار چو چشم و دل پادشا باز شد * سپه نيز با او هم آواز شد نيا تخت زرّين و گرز گران * به دو داد و پيروزه تاج سران سراپردهء ديبهء هفت رنگ * به دو اندرون خيمه‌هاى پلنگ چه اسپان تازى بزرّين ستام * چه شمشير هندى بزرّين نيام چه از جوشن و ترگ و رومى زره * گشادند مر بندها را گره كمانهاى چاچى و تير خدنگ * سپرهاى چينى و ژوپين جنگ برين گونه آراسته گنجها * كه بودش بگرد آمده رنجها