حكيم ابوالقاسم فردوسى

45

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

سراسر سزاى منوچهر ديد * دل خويش را زو پر از مهر ديد كليد در گنج آراسته * بگنجور او داد با خواسته همه پهلوانان لشكرش را * همه نامداران كشورش را بفرمود تا پيش او آمدند * همه با دلى كينه‌جو آمدند بشاهى برو آفرين خواندند * زبرجد بتاجش بر افشاندند [ چو جشنى بد اين روزگار بزرگ * شده در جهان ميش پيدا ز گرگ ] سپهدار چون قارن كاوگان * سپهكش چو شيروى و چون آوگان چو شد ساخته كار لشكر همه * بر آمد سر شهريار از رمه [ آگاهى شدن سلم و تور از منوچهر ] بسلم و بتور آمد اين آگهى * كه شد روشن آن تخت شاهنشهى دل هر دو بيدادگر پر نهيب * كه اختر همى رفت سوى نشيب [ نشستند هر دو بانديشگان * شده تيره روز جفا پيشگان ] يكايك بر آن رايشان شد درست * كزان رويشان چاره بايست جست [ كه سوى فريدون فرستند كس * بپوزش كجا چاره اين بود بس ] بجستند از آن انجمن هر دوان * يكى پاك دل مرد چيره زبان بدان مرد با هوش و با راى و شرم * بگفتند با لابه بسيار گرم [ در گنج خاور گشادند باز * بديدند هول نشيب از فراز ] ز گنج گهر تاج زر خواستند * همى پشت پيلان بياراستند بگردونها بر چه مشك و عبير * چه ديبا و دينار و خز و حرير ابا پيل گردونكش و رنگ و بوى * ز خاور بايران نهادند روى هر آن كس كه بد بر در شهريار * يكايك فرستادشان يادگار چو پردخته‌شان شد دل از خواسته * فرستاده آمد بر آراسته بدادند نزد فريدون پيام * نخست از جهاندار بردند نام كه جاويد باد آفريدون گرد * همه فرّهى ايزد او را سپرد سرش سبز باد و تنش ارجمند * منش بر گذشته ز چرخ بلند بدان كان دو بدخواه بيدادگر * پر از آب ديده ز شرم پدر پشيمان شده داغ دل بر گناه * همى سوى پوزش نمايند راه [ چه گفتند دانندگان خرد * كه هر كس كه بد كرد كيفر برد ] [ بماند بتيمار و دل پر ز درد * چو ما مانده‌ايم اى شه رادمرد ] [ نوشته چنين بودمان از بوش * برسم بوش اندر آمد روش ] [ هژبر جهان سوز و نر اژدها * ز دام قضا هم نيابد رها ] [ و ديگر كه فرمان ناپاك ديو * ببرّد دل از ترس كيهان خديو ] [ بما بر چنين خيره شد راى بد * كه مغز دو فرزند شد جاى بد ] همى چشم داريم از آن تاجور * كه بخشايش آرد بما بر مگر [ اگر چه بزرگست ما را گناه * به بىدانشى بر نهد پيشگاه ] [ و ديگر بهانه سپهر بلند * كه گاهى پناهست و گاهى گزند ] [ سوم ديو كاندر ميان چون نوند * ميان بسته دارد ز بهر گزند ]