حكيم ابوالقاسم فردوسى
447
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
فگندن همان بود و رفتن همان * دوان گور و بيژن پس اندر دمان ز تازيدن گور و گرد سوار * بر آمد يكى دود زان مرغزار بكردار دريا زمين بر دميد * كمند افگن و گور شد ناپديد پى اندر گرفتم همه دشت و كوه * كه از تاختن شد سمندم ستوه ز بيژن نديدم بجايى نشان * جزين اسب و زين از پس ايدر كشان دلم شد پر آتش ز تيمار اوى * كه چون بود با گور پيكار اوى بماندم فراوان بر آن مرغزار * همى كردمش هر سوى خواستار ازو بازگشتم چنين نااميد * كه گور ژيان بود و ديو سپيد چو بشنيد گيو اين سخن هوشيار * بدانست كو را تباهست كار ز گرگين سخن سر بسر خيره ديد * همى چشمش از روى او تيره ديد رخش زرد از بيم سالار شاه * سخن لرز لرزان و دل پر گناه چو فرزند را گيو گم بوده ديد * سخن را بر آنگونه آلوده ديد ببرد اهرمن گيو را دل ز جاى * همى خواست كو را در آرد ز پاى بخواهد ازو كين پور گزين * وگر چند نيك آيد او را ازين پس انديشه كرد اندران بنگريد * نيامد همى روشنايى پديد چه آيد مرا گفت از كشتنا * مگر كام بد گوهر آهرمنا ببيژن چه سود آيد از جان اوى * دگر گونه سازيم درمان اوى بباشيم تا زين سخن نزد شاه * شود آشكارا ز گرگين گناه ازو كين كشيدن بسى كار نيست * سنان مرا پيش ديوار نيست بگرگين يكى بانگ برزد بلند * كه اى بد كنش ريمن پر گزند تو بردى ز من شيد و ماه مرا * گزين سواران و شاه مرا فگندى مرا در تك و پوى پوى * بگرد جهان اندرون چاره جوى پس اكنون بدستان و بند و فريب * كجا يا بى آرام و خواب و شكيب نباشد ترا بيش ازين دستگاه * كجا من ببينم يكى روى شاه پس آنگه بخواهم ز تو كين خويش * ز بهر گرامى جهان بين خويش [ آوردن گيو گرگين را به نزد خسرو ] و ز آنجا بيامد بنزديك شاه * دو ديده پر از خون و دل كينه خواه برو آفرين كرد كاى شهريار * هميشه جهان را بشادى گذار انوشه جهاندار نيك اخترا * نبينى كه بر سر چه آمد مرا ز گيتى يكى پور بودم جوان * شب و روز بودم به دو بر نوان بجانش پر از بيم گريان بدم * ز درد جداييش بريان بدم كنون آمد اى شاه گرگين ز راه * زبان پر ز يافه روان پر گناه بد آگاهى آورد از پور من * ازان نامور پاك دستور من يكى اسب ديدم نگونسار زين * ز بيژن نشانى ندارد جزين اگر داد بيند بدين كار ما * يكى بنگرد ژرف سالار ما ز گرگين دهد داد من شهريار * كزو گشتم اندر جهان خاكسار غمى شد ز درد دل گيو شاه * بر آشفت و بنهاد فرخ كلاه رخ شاه بر گاه بىرنگ شد * ز تيمار بيژن دلش تنگ شد