حكيم ابوالقاسم فردوسى
428
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
سخن گفت كىخسرو از رزمگاه * ازان رنج و پيگار توران سپاه به دو گفت گودرز كاى شهريار * سخنها درازست زين كارزار مى و جام و آرام بايد نخست * پس آنگاه ازين كار پرسى درست نهادند خوان و بخنديد شاه * كه ناهار بودى همانا به راه بخوان بر مى آورد و رامشگران * بپرسش گرفت از كران تا كران ز افراسياب و ز پولادوند * ز كشتىّ و از تاب داده كمند به دو گفت گودرز كاى شهريار * ز مادر نزايد چو رستم سوار اگر ديو پيش آيد ار اژدها * ز چنگ درازش نيابد رها هزار آفرين باد بر شهريار * بويژه برين شيردل نامدار بگفت آنچ كرد او بپولادوند * ز كشتى و نيرنگ و ز رنگ و بند ز افگندن ديو و ز كشتنش * همان جنگ و پيگار و كين جستنش چو افتاد بر خاك زو رفت هوش * برآمد ز گردان ديوان خروش چو آمد به هوش آن سرافراز ديو * برآمد بناگاه زو يك غريو همانگه در آمد باسپ و برفت * همى بند جانش ز رستم بكفت چنان شاد شد زان سخن تاجور * كه گفتى ز ايوان برآورد سر چنين داد پاسخ كه اى پهلوان * توى پير و بيدار و روشن روان كسى كش خرد باشد آموزگار * نگه داردش گردش روزگار ازين پهلوان چشم بد دور باد * همه زندگانيش در سور باد همى بود يك هفته با مى بدست * ازو شادمان تاج و تخت و نشست سخنهاى رستم بناى و برود * بگفتند بر پهلوانى سرود [ بازگشتن رستم به سيستان ] تهمتن بيك ماه نزديك شاه * همى بود با جام در پيشگاه ازان پس چنين گفت با شهريار * كه اى پر هنر نامور تاج دار جهاندار با دانش و نيك خوست * و ليكن مرا چهر زال آرزوست در گنج بگشاد شاه جهان * ز پر مايه چيزى كه بودش نهان ز ياقوت و ز تاج و انگشترى * ز دينار و ز جامهء ششترى پرستار با افسر و گوشوار * همان جعد مويان سيمين عذار طبقهاى زرين پر از مشك و عود * دو نعلين زرين و زرين عمود برو بافته گوهر شاهوار * چنانچون بود در خور شهريار بنزد تهمتن فرستاد شاه * دو منزل همى رفت با او به راه چو خسرو غمى شد ز راه دراز * فرود آمد و برد رستم نماز ورا كرد پدرود و ز ايران برفت * سوى زابلستان خراميد تفت سراسر جهان گشت بر شاه راست * همى گشت گيتى بران سان كه خواست سر آوردم اين رزم كاموس نيز * درازست و كم نيست زو يك پشيز گر از داستان يك سخن كم بدى * روان مرا جاى ماتم بدى دلم شادمان شد ز پولادوند * كه بفزود بر بند پولاد بند