حكيم ابوالقاسم فردوسى

422

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

دگر نيمه ديهيم و گنج آن تست * كه امروز پيگار و رنج آن تست نهادند برنامه بر مهر شاه * چو برزد سر از برج خرچنگ ماه كمر بست شيده ز پيش پدر * فرستاده او بود و تيمار بر بكردار آتش ز بيم گزند * بيامد بنزديك پولادوند برو آفرين كرد و نامه بداد * همه كار رستم برو كرد ياد كه رستم بيامد ز ايران بجنگ * ابا او سپاهى بسان پلنگ ببند اندر آورد كاموس را * چو خاقان و منشور و فرطوس را اسيران بسيار و پيلان رمه * فرستاد يك سر بايران همه كنارنگ و جنگ آوران را بخواند * ز هر گونهء داستانها براند بديشان بگفت آنچ در نامه بود * جهانگير برنا و خودكامه بود بفرمود تا كوس بيرون برند * سراپردهء او به هامون برند سپاه انجمن شد بكردار ديو * بر آمد ز گردان لشكر غريو درفش از پس و پيش پولادوند * سپردار با تركش و با كمند فرود آمد از كوه و بگذاشت آب * بيامد بنزديك افراسياب پذيره شدندش يكايك سپاه * تبيره برآمد ز درگاه شاه ببر در گرفتش جهان ديده مرد * ز كار گذشته بسى ياد كرد بگفت آنك تيمار تركان ز كيست * سرانجام درمان اين كار چيست خرامان بايوان خسرو شدند * براى و بانديشهء نو شدند سخن راند هر گونه افراسياب * ز كار درنگ و ز بهر شتاب ز خون سياوش كه بر دست اوى * چه آمد ز پرخاش و ز گفت و گوى ز خاقان و منشور و كاموس گرد * گذشته سخنها همه بر شمرد بگفت آنك اين رنجم از يك تنست * كه او را پلنگينه پيراهنست نيامد سليحم به دو كارگر * بران ببر و آن خود و چينى سپر بيابان سپردى و راه دراز * كنون چارهء كار او را بساز پر انديشه شد جان پولادوند * كه آن بند را چون شود كاربند چنين داد پاسخ بافراسياب * كه در جنگ چندين نبايد شتاب گر آنست رستم كه مازندران * تبه كرد و بستد بگرز گران بدريد پهلوى ديو سپيد * جگر گاه پولادغندى و بيد مرا نيست پاياب با جنگ اوى * نيارم ببد كردن آهنگ اوى تن و جان من پيش راى تو باد * هميشه خرد رهنماى تو باد من او را بر انديشه دارم بجنگ * بگردش بگردم بسان پلنگ تو لشكر بر آغال بر لشكرش * بانبوه تا خيره گردد سرش مگر چاره سازم و گر نى بدست * برو يال او را نشايد شكست ازو شاد شد جان افراسياب * مى روشن آورد و چنگ و رباب بدانگه كه شد مست پولادوند * چنين گفت با او ببانگ بلند كه من بر فريدون و ضحاك و جم * خور و خواب و آرام كردم دژم برهمن بترسد ز آواز من * وزين لشكر گردن افراز من