حكيم ابوالقاسم فردوسى
407
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بينداختش همچو برگ درخت * كه بر شاخ او بر زند باد سخت نگونسار كرد آن درفش كبود * تو گفتى گهارگهانى نبود بديدند گردان كه رستم چه كرد * چپ و راست برخاست گرد نبرد درفش همايون ببردند و كوس * بيامد سر افراز گودرز و طوس خروشى بر آمد ز ايران سپاه * چو پيروز شد گرد لشكر پناه بفرمود رستم كز ايران سوار * بر من فرستيد صد نامدار هم اكنون من آن پيل و آن تخت عاج * همان ياره و سنج و آن طوق و تاج ستانم ز چين و بايران دهم * به پيروز شاه دليران دهم از ايران بيامد همى صد سوار * زرهدار با گرزهء گاوسار چنين گفت رستم بايرانيان * كه يك سر ببندند كين را ميان بجان و سر شاه و خورشيد و ماه * به خاك سياوش بايران سپاه بيزدان دادار جان آفرين * كه پيروزى آورد بر دشت كين كه گر نامداران ز ايران سپاه * هزيمت پذيرد ز توران سپاه سرش را ز تن بركنم در زمان * ز خونش كنم جويهاى روان بدانست لشكر كه او شير خوست * بچنگش سرين گوزن آرزوست همه سوى خاقان نهادند روى * بنيزه شده هر يكى جنگ جوى تهمتن بپيش اندرون حمله برد * عنان را برخش تگاور سپرد همى خون چكانيد بر چرخ ماه * ستاره نظاره بر آن رزمگاه ز بس گرد كز رزمگه بردميد * چنان شد كه كس روى هامون نديد ز بانگ سواران و زخم سنان * نبود ايچ پيدا ركيب از عنان هوا گشت چون روى زنگى سياه * ز كشته نديدند بر دشت راه همه مرز تن بود و خفتان و خود * تنان را همى داد سرها درود ز گرد سوار ابر بر باد شد * زمين پر ز آواز پولاد شد بسى نامدار از پى نام و ننگ * بدادند بر خيره سرها بجنگ بر آورد رستم بر انسان خروش * كه گفتى بر آمد زمانه به جوش چنين گفت كان پيل و آن تخت عاج * همان ياره و افسر و طوق و تاج سپرهاى چينى و پرده سراى * همان افسر و آلت چارپاى بايران سزاوار كىخسروست * كه او در جهان شهريار نوست كه چون او بگيتى سر افراز شاه * نبود و نديدست خورشيد و ماه شما را چه كارست با تاج زر * بدين زور و اين كوشش و اين هنر همه دستها سوى بند آوريد * ميان را بخم كمند آوريد شما را ز من زندگانى بسست * كه تاج و نگين بهر ديگر كسست فرستم بنزديك شاه زمين * چه منشور و شنگل چه خاقان چين و گر نه من اين خاك آوردگاه * بنعل ستوران برآرم به ماه [ گرفتار شدن خاقان ] بدشنام بگشاد خاقان زبان * به دو گفت كاى بد تن بد روان مه ايران مه آن شاه و آن انجمن * همى زينهاريت بايد چو من تو سگزى كه از هر كسى بترّى * همى شاه چين بايدت لشكرى