حكيم ابوالقاسم فردوسى

398

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

سپاه كشانى سوى چين شويم * همه ديده پر آب و با كين شويم ز چين و ز بربر سپاه آوريم * كه كاموس را كينه‌خواه آوريم ز بزگوش و سگسار و مازندران * كس آريم با گرزهاى گران مگر سيستان را پر آتش كنيم * بريشان شب و روز ناخوش كنيم سر رستم زابلى را بدار * بر آريم بر سوگ آن نامدار تنش را بسوزيم و خاكسترش * همى بر فشانيم گرد درش اگر كين همى جويد افراسياب * نه آرام بايد كه يابد نه خواب همى از پى دوده هر كس به درد * بباريد بر ارغوان آب زرد چو بشنيد پيران دلش خيره گشت * ز آواز ايشان رخش تيره گشت بدل گفت كاى زار و بيچارگان * پر از درد و تيمار و غمخوارگان نداريد ازين آگهى بىگمان * كه ايدر شما را سر آمد زمان ز دريا نهنگى بجنگ آمدست * كه جوشنش چرم پلنگ آمدست بيامد بخاقان چين گفت باز * كه اين رزم كوتاه ما شد دراز ازين نامداران هر كشورى * ز هر سو كه بد نامور مهترى بياورد و اين رنجها شد به باد * كجا خيزد از كار بيداد داد سر شاه كشور چنين گشته شد * سياوش بر دست او كشته شد بفرمان گرسيوز كم خرد * سر اژدها را كسى نسپرد سياوش جهاندار و پر مايه بود * ورا رستم زابلى دايه بود هر آنگه كه او جنگ و كين آورد * همى آسمان بر زمين آورد نه چنگ پلنگ و نه خرطوم پيل * نه كوه بلند و نه درياى نيل بسندست با او بآوردگاه * چو آورد گيرد به پيش سپاه يكى رخش دارد به زير اندرون * كه گويى روان شد كه بيستون كنون روز خيره نبايد شمرد * كه ديدند هر كس ازو دستبرد يكى آتش آمد ز چرخ كبود * دل ما شد از تفّ او پر ز دود كنون سربسر تيز هش بخردان * بخوانيد با موبدان و ردان ببينيد تا چارهء كار چيست * بدين رزمگه مرد پيكار كيست همى راى بايد كه گردد درست * از آغاز كينه نبايست جست مگر زين بلا سوى كشور شويم * اگر چند با بخت لاغر شويم ز پيران غمى گشت خاقان چين * بسى ياد كرد از جهان آفرين به دو گفت ما را كنون چيست روى * چو آمد سپاهى چنين جنگجوى چنين گفت شنگل كه اى سرفراز * چه بايد كشيدن سخنها دراز بيارىء افراسياب آمديم * ز دشت و ز درياى آب آمديم بسى باره و هديها يافتيم * ز هر كشورى تيز بشتافتيم بيك مرد سگزى كه آمد بجنگ * چرا شد چنين بر شما كار تنگ ز يك مرد ننگست گفتن سخن * دگرگونه‌تر بايد افگند بن اگر گرد كاموس را زو زمان * بيامد نبايد شدن بدگمان سپيده‌دمان گرزها بر كشيم * وزين دشت يك سر سر اندر كشيم