حكيم ابوالقاسم فردوسى

399

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

هوا را چو ابر بهاران كنيم * بريشان يكى تيرباران كنيم ز گرد سواران و زخم تبر * نبايد كه داند كس از پاى سر شما يك سره چشم بر من نهيد * چو من بر خروشم دميد و دهيد همانا كه جنگ آوران صد هزار * فزون باشد از ما دلير و سوار ز يك تن چنين زار و پيچان شديم * همه پاك ناكشته بىجان شديم چنان دان كه او ژنده پيلست مست * بآوردگه شير گيرد بدست يكى پيل بازى نمايم بدوى * كزان پس نيارد سوى رزم روى چو بشنيد لشكر ز شنگل سخن * جوان شد دل مرد گشته كهن به دو گفت پيران كانوشه بدى * روان را بپيگار توشه بدى همه نامداران و خاقان چين * گرفتند بر شاه هند آفرين چو پيران بيامد بپرده سراى * برفتند پر مايه تركان ز جاى چو هومان و نستيهن و بارمان * كه با تيغ بودند گر با سنان بپرسيد هومان ز پيران سخن * كه گفتارشان بر چه آمد به بن همى آشتى را كند پايگاه * و گر كينه جويد سپاه از سپاه بهومان بگفت آنچ شنگل بگفت * سپه گشت با او به پيگار جفت غمى گشت هومان ازان كار سخت * برآشفت با شنگل شوربخت به پيران چنين گفت كز آسمان * گذر نيست تا بر چه گردد زمان بيامد بره پيش كلباد گفت * كه شنگل مگر با خرد نيست جفت ببايد شدن يك زمان زين ميان * نگه كرد بايد بسود و زيان ببينى كزين لشكر بىكران * جهانگير و با گرزهاى گران دو بهره بود زير خاك اندرون * كفن جوشن و ترگ شسته به خون به دو گفت كلباد اى تيغ زن * چنين تا توان فال بد را مزن تن خويش يكباره غمگين مكن * مگر كز گمان ديگر ايد سخن بنا آمده كار دل را بغم * سزد گر ندارى نباشى دژم [ سخن گفتن رستم با سپاه خويش ] وزين روى رستم يلان را بخواند * سخنهاى بايسته چندى براند چو طوس و چو گودرز و رهام و گيو * فريبرز و گستهم و خرّاد نيو چو گرگين كار آزموده سوار * چو بيژن فرزندهء كارزار تهمتن چنين گفت با بخردان * هشيوار و بيدار دل موبدان كسى را كه يزدان كند نيكبخت * سزاوار باشد ورا تاج و تخت جهانگير و پيروز باشد بجنگ * نبايد كه بيند ز خود زور چنگ ز يزدان بود زور ما خود كييم * بدين تيره خاك اندرون بر چييم ببايد كشيدن گمان از بدى * ره ايزدى بايد و بخردى كه گيتى نماند همى بر كسى * نبايد به دو شاد بودن بسى همى مردمى بايد و راستى * ز كژّى بود كمى و كاستى چو پيران بيامد بر من دمان * سخن گفت با درد دل يك زمان كه از نيكوى با سياوش چه كرد * چه آمد برويش ز تيمار و درد فرنگيس و كىخسرو از اژدها * بگفتار و كردار او شد رها