حكيم ابوالقاسم فردوسى

397

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

دگر چون گنه‌كار جويد همى * دل از بىگناهان بشويد همى بزرگان و خويشان افراسياب * كه با گنج و تختند و با جاه و آب ازين در كجا گفت يارم سخن * نه سر باشد اين آرزو را نه بن چو هومان و كلباد و فرشيدورد * كجا هست گودرز زيشان به درد همه زين شمارند و اين روى نيست * مر اين آب را در جهان جوى نيست مرا چارهء خويش بايد گرفت * ره جست را پيش بايد گرفت به دو گفت پيران كه اى پهلوان * هميشه جوان باش و روشن روان شوم باز گويم بگردان همين * بمنشور و شنگل بخاقان چين هيونى فرستم بافراسياب * بگويم سرش را برآرم ز خواب [ سگالش تورانيان از جنگ ايرانيان ] و زان جا بيامد بلشكر چو باد * كسى را كه بودند ويسه نژاد يكى انجمن كرد و بگشاد راز * چنين گفت كامد نشيب و فراز بدانيد كين شيردل رستمست * جهانگير و از تخمهء نيرمست بزرگان و شيران زابلستان * همه نامداران كابلستان چنو كينه ور باشد و رهنماى * سواران گيتى ندارند پاى چو گودرز كشواد و چون گيو و طوس * بناكام رزمى بود با فسوس ز تركان گنهكار خواهد همى * دل از بىگناهان بكاهد همى كه دانى كه ايدر گنهكار نيست * دل شاه ازو پر ز تيمار نيست نگه كن كه اين بوم ويران شود * بكام دليران ايران شود نه پير و جوان ماند ايدر نه شاه * نه گنج و سپاه و نه تخت و كلاه همى گفتم اين شوم بيداد را * كه چندين مدار آتش و باد را كه روزى شوى ناگهان سوخته * خرد سوخته چشم دل دوخته نكرد آن جفا پيشه فرمان من * نه فرمان اين نامدار انجمن بكند اين گرانمايگان را ز جاى * نزد با دلير و خردمند راى ببينى كه نه شاه ماند نه تاج * نه پيلان جنگى نه اين تخت عاج بدين شاد دل شاه ايران بود * غم و درد بهر دليران بود دريغ آن دليران و چندين سپاه * كه با فرّ و برزند و با تاج و گاه بتاراج بينى همه زين سپس * نه بر گردد از رزمگه شاد كس بكوبند ما را به نعل ستور * شود آب اين بخت بيدار شور ز هومان دل من بسوزد همى * ز رويين روان بر فروزد همى دل رستم آگنده از كين اوست * بروهاش يك سر پر از چين اوست پر از غم شوم پيش خاقان چين * بگويم كه ما را چه آمد ز كين بيامد بنزديك خاقان چو گرد * پر از خون رخ و ديده پر آب زرد سراپردهء او پر از ناله ديد * ز خون كِشته بر زعفران لاله ديد ز خويشان كاموس چندى سپاه * بنزديك خاقان شده دادخواه همى گفت هر كس كه افراسياب * ازين پس بزرگى نبيند بخواب چرا كين پى افگند كش نيست مرد * كه آورد سازد بروز نبرد