حكيم ابوالقاسم فردوسى

376

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

بايران نمانم بر و بوم و جاى * نه كاخ و نه ايوان و نه چارپاى ببد روز چندين چه بايد گذاشت * غم و درد و تيمار بيهوده داشت يك امشب گشاده مداريد راه * كه ايشان برانند زين رزمگاه چو باد سپيده دمان بردمد * سپه جمله بايد كه اندر چمد تلى كشته بينى به بالاى كوه * تو فردا ز گردان ايران گروه بدانسان كه ايرانيان سر بسر * ازين پس نبينند جز مويه گر به دو گفت خاقان جزين راى نيست * بگيتى چو تو لشكر آراى نيست همه نامداران بدين هم سخن * كه كاموس شيراوژن افگند بن برفتند و ز جاى بر خاستند * همه شب همى لشكر آراستند [ رسيدن فريبرز به كوه هماون ] چو خورشيد بر گنبد لاژورد * سراپردهء زد ز ديباى زرد خروشى بلند آمد از ديده‌گاه * بگودرز كاى پهلوان سپاه سپاه آمد و راه نزديك شد * ز گرد سپه روز تاريك شد بجنبيد گودرز از جاى خويش * بياورد پوينده بالاى خويش سوى گرد تاريك بنهاد روى * همى شد خليده دل و راه جوى بيامد چو نزديك ايشان رسيد * درفش فريبرز كاوس ديد كه او بد بايران سپه پيش رو * پسنديده و خويش سالار نو پياده شد از اسپ گودرز پير * همان لشكر افروز دانش پذير گرفتند مر يكدگر را كنار * خروشى بر آمد ز هر دو بزار فريبرز گفت اى سپهدار پير * هميشه بجنگ اندرى ناگزير ز كين سياوش تو دارى زيان * دريغا سواران گودرزيان از يشان ترا مزد بسيار باد * سر بخت دشمن نگونسار باد سپاس از خداوند خورشيد و ماه * كه ديدم ترا زنده بر جايگاه از يشان بباريد گودرز خون * كه بودند كشته به خاك اندرون به دو گفت بنگر كه از بخت بد * همى بر سرم هر زمان بد رسد درين جنگ پور و نبيره نماند * سپاه و درفش و تبيره نماند فرامش شدم كار آن كارزار * كنونست رزم و كنونست كار سپاهست چندان برين دشت و راغ * كه روى زمين گشت چون پرّ زاغ همه لشكر طوس با اين سپاه * چو تيره شبانست با نور ماه ز چين و ز سقلاب و ز هند و روم * ز ويران گيتى و آباد بوم همانا نماندست يك جانور * مگر بسته بر جنگ ما بر كمر كنون تا نگويى كه رستم كجاست * ز غمها نگردد مرا پشت راست فريبرز گفت از پس من ز جاى * بيامد نبودش جز از رزم راى شب تيره را تا سپيده دمان * بيايد بره بر نجويد زمان كنون من كجا گيرم آرامگاه * كجا رانم اين خوارمايه سپاه به دو گفت گودرز رستم چه گفت * كه گفتار او را نشايد نهفت فريبرز گفت اى جهان ديده مرد * تهمتن نفرمود ما را نبرد