حكيم ابوالقاسم فردوسى
352
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
همان مرغ و ماهى بريشان بزار * بگريد به دريا و بر كوهسار از ايران همه دشت تورانيان * سر و دست و پايست و پشت و ميان شما را همه شادمانيست راى * بكينه نجنبد همى دل ز جاى دليران همه دست كرده بكش * بپيش خداوند خورشيد فش همه همگنان خاك دادند بوس * چو رهّام و گرگين چو گودرز و طوس چو خرّاد با زنگهء شاوران * دگر بيژن و گيو و كنداوران كه اى شاه نيك اختر و شير دل * ببرده ز شيران بشمشير دل همه يك بيك پيش تو بندهايم * ز تشوير خسرو سر افگندهايم اگر جنگ فرمان دهد شهريار * همه سر فشانيم در كارزار سپهدار پس گيو را پيش خواند * بتخت گرانمايگان بر نشاند فراوانش بستود و بنواختش * بسى خلعت و نيكوى ساختش به دو گفت كاندر جهان رنج من * تو بردى و بىبهرى از گنج من نبايد كه بىرأى تو پيل و كوس * سوى جنگ راند سپهدار طوس بتندى مكن سهمگين كار خرد * كه روشن روان باد بهرام گرد ز گفتار بدگوى و ز نام و ننگ * جهان كرد بر خويشتن تار و تنگ درم داد و روزى دهان را بخواند * بسى با سپهبد سخنها براند همان راى زد با تهمتن بران * چنين تا رخ روز شد در نهان چو خورشيد بر زد سنان از نشيب * شتاب آمد از رفتن با نهيب سپهبد بيامد بنزديك شاه * ابا گيو گودرز و چندى سپاه به دو داد شاه اختر كاويان * بران سان كه بودى برسم كيان ز اختر يكى روز فرّخ بجست * كه بيرون شدن را كى آيد درست همى رفت با كوس خسرو بدشت * بدان تا سپهبد به دو بر گذشت يكى لشكرى همچو كوه سياه * گذشتند بر پيش بيدار شاه پس لشكر اندر سپهدار طوس * بيامد بر شه زمين داد بوس برو آفرين كرد و برشد خروش * جهان آمد از بانگ اسپان به جوش يكى ابر بست از بر گرد سم * بر آمد خروشيدن گاودم ز بس جوشن و كاويانى درفش * شده روى گيتى سراسر بنفش تو خورشيد گفتى به آب اندر است * سپهر و ستاره بخواب اندر است نهاد از بر پيل پيروزه مهد * همى رفت زين گونه تا رود شهد [ پيغام پيران به لشكر ايران ] هيونى بكردار باد دمان * بشد نزد پيران هم اندر زمان كه من جنگ را گردن افراخته * سوى رود شهد آمدم ساخته چو بشنيد پيران غمى گشت سخت * فرو بست بر پيل ناكام رخت برون رفت با نامداران خويش * گزيده دلاور سواران خويش كه ايران سپه را ببيند كه چيست * سر افراز چندست و با طوس كيست رده بر كشيدند زان سوى رود * فرستاد نزد سپهبد درود وزين روى لشكر بياورد طوس * درفش همايون و پيلان و كوس