حكيم ابوالقاسم فردوسى

353

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

سپهدار پيران يكى چرب‌گوى * ز تركان فرستاد نزديك اوى بگفت آنك من با فرنگيس و شاه * چه كردم ز خوبى بهر جايگاه ز درد سياوش خروشان بدم * چو بر آتش تيز جوشان بدم كنون بار ترياك زهر آمدست * مرا زو همه رنج بهر آمدست دل طوس غمگين شد از كار اوى * بپيچيد زان درد و پيكار اوى چنين داد پاسخ كه از مهر تو * فراوان نشانست بر چهر تو سر آزاد كن دور شو زين ميان * ببند اين در بيم و راه زيان بر شاه ايران شوى با سپاه * مكافات يا بى به نيكى ز شاه بايران ترا پهلوانى دهد * همان افسر خسروانى دهد چو ياد آيدش خوب كردار تو * دلش رنجه گردد ز تيمار تو چنين گفت گودرز و گيو و سران * بزرگان و تيمار كش مهتران سرايندهء پاسخ آمد چو باد * بنزديك پيران ويسه نژاد بگفت آنچ بشنيد با پهلوان * ز طوس و ز گودرز روشن روان چنين داد پاسخ كه من روز و شب * به ياد سپهبد گشايم دو لب شوم هرچ هستند پيوند من * خردمند كو بشنود پند من بايران گذارم بر و بوم و رخت * سر نامور بهتر از تاج و تخت وزين گفتها بود مغزش تهى * همى جست نو روزگار بهى [ سپاه فرستادن افراسياب به نزديك پيران ] هيونى برافگند هنگام خواب * فرستاد نزديك افراسياب كز ايران سپاه آمد و پيل و كوس * همان گيو و گودرز و رهّام و طوس فراوان فريبش فرستاده‌ام * ز هر گونهء بندها داده‌ام سپاهى ز جنگ آوران بر گزين * كه بر زين شتابش بيايد ز كين مگر بومشان از بنه بر كنيم * بتخت و بگنج آتش اندر زنيم و گرنه ز كين سياوش سپاه * نياسايد از جنگ هرگز نه شاه چو بشنيد افراسياب اين سخن * سران را بخواند از همه انجمن يكى لشكرى ساخت افراسياب * كه تاريك شد چشمهء آفتاب دهم روز لشكر بپيران رسيد * سپاهى كزو شد زمين ناپديد چو لشكر بياسود روزى بداد * سپه بر گرفت و بنه بر نهاد ز پيمان بگرديد و ز ياد عهد * بيامد دمان تا لب رود شهد طلايه بيامد بنزديك طوس * كه بربند بر كوههء پيل كوس كه پيران نداند سخن جز فريب * چو داند كه تنگ اندر آمد نهيب درفش جفا پيشه آمد پديد * سپه بر لب رود صف بر كشيد بياراست لشكر سپهدار طوس * بهامون كشيدند پيلان و كوس دو رويه سپاه اندر آمد چو كوه * سواران تركان و ايران گروه چنان شد ز گرد سپاه آفتاب * كه آتش بر آمد ز درياى آب درخشيدن تيغ و ژوپين و خشت * تو گفتى شب اندر هوا لاله كشت ز بس ترگ زرّين و زرّين سپر * ز جوش سواران زرّين كمر