حكيم ابوالقاسم فردوسى

348

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

سر پر گناهش روان داد من * بمان تا كند در جهان ياد من برادر چو بهرام را خسته ديد * تژاو جفا پيشه را بسته ديد خروشيد و بگرفت ريش تژاو * بريدش سر از تن بسان چكاو دل گيو زان پس بريشان بسوخت * روانش ز غم آتشى بر فروخت خروشى بر آورد كاندر جهان * كه ديد اين شگفت آشكار و نهان كه گر من كشم ور كشى پيش من * برادر بود گر كسى خويش من بگفت اين و بهرام يل جان بداد * جهان را چنين است ساز و نهاد عنان بزرگى هر آن كو بجست * نخستين ببايد به خون دست شست اگر خود كشد گر كشندش به درد * بگرد جهان تا توانى مگرد خروشان بر اسپ تژاوش ببست * به بيژن سپرد آنگهى بر نشست بياوردش از جايگاه تژاو * بنزديك ايران دلش پر ز تاو چو شد دور زان جايگاه نبرد * بكردار ايوان يكى دخمه كرد بيا گند مغزش بمشك و عبير * تنش را بپوشيد چينى حرير بر آيين شاهانش بر تخت عاج * بخوابيد و آويخت بر سرش تاج سر دخمه كردند سرخ و كبود * تو گفتى كه بهرام هرگز نبود شد آن لشكر نامور سوگوار * ز بهرام و ز گردش روزگار [ بازگشتن ايرانيان به نزد خسرو ] چو برزد سر از كوه تابنده شيد * بر آمد سر تاج روز سپيد سپاه پراگنده گرد آمدند * همى هر كسى داستانها زدند كه چندين ز ايرانيان كشته شد * سر بخت سالار برگشته شد چنين چيره شد دست تركان بجنگ * سپه را كنون نيست جاى درنگ بر شاه بايد شدن بىگمان * ببينيم تا بر چه گردد زمان اگر شاه را دل پر از جنگ نيست * مرا و ترا جاى آهنگ نيست پسر بىپدر شد پدر بىپسر * بشد كشته و زنده خسته جگر اگر جنگ فرمان دهد شهريار * بسازد يكى لشكر نامدار بياييم و دلها پر از كين و جنگ * كنيم اين جهان بر بدانديش تنگ برين راى زان مرز گشتند باز * همه دل پر از خون و جان پر گداز برادر ز خون برادر به درد * زبانشان ز خويشان پر از ياد كرد برفتند يك سر سوى كاسه‌رود * روانشان ازان كشتگان پر درود طلايه بيامد به پيش سپاه * كسى را نديد اندران جايگاه بپيران فرستاد زود آگهى * كز ايرانيان گشت گيتى تهى چو بشنيد پيران هم اندر زمان * بهر سو فرستاد كار آگهان چو برگشتن مهتران شد درست * سپهبد روان را ز انده بشست بيامد بشبگير خود با سپاه * همى گشت بر گرد آن رزمگاه همه كوه و هم دشت و هامون و راغ * سراپرده و خيمه بد همچو باغ بلشكر ببخشيد و خود بر گرفت * ز كار جهان مانده اندر شگفت كه روزى فرازست و روزى نشيب * گهى شاد دارد گهى با نهيب