حكيم ابوالقاسم فردوسى
349
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
همان به كه با جام مانيم روز * همى بگذرانيم روزى بروز بدان آگهى نزد افراسياب * هيونى برافگند هنگام خواب سپهبد بدان آگهى شاد شد * ز تيمار و درد دل آزاد شد همه لشكرش گشته روشن روان * ببستند آيين ره پهلوان همه جامهء زينت آويختند * درم بر سر او همى ريختند چو آمد بنزديكىء شهر شاه * سپهبد پذيره شدش با سپاه برو آفرين كرد بسيار و گفت * كه از پهلوانان ترا نيست جفت دو هفته ز ايوان افراسياب * همى بر شد آواز چنگ و رباب سيم هفته پيران چنان كرد راى * كه با شادمانى شود باز جاى يكى خلعت آراست افراسياب * كه گر بر شمارى بگيرد شتاب ز دينار و ز گوهر شاهوار * ز زرّين كمرهاى گوهر نگار از اسپان تازى بزرّين ستام * ز شمشير هندى بزرّين نيام يكى تخت پر مايه از عاج و ساج * ز پيروزه مهد و ز بيجاده تاج پرستار چينى و رومى غلام * پر از مشك و عنبر دو پيروزه جام بنزديك پيران فرستاد چيز * ازان پس بسى پندها داد نيز كه با موبدان باش و بيدار باش * سپه را ز دشمن نگهدار باش نگه كن خردمند كار آگهان * بهر جاى بفرست گرد جهان كه كىخسرو امروز با خواستست * بداد و دهش گيتى آراستست نژاد و بزرگى و تخت و كلاه * چو شد گرد ازين بيش چيزى مخواه ز برگشتن دشمن ايمن مشو * زمان تا زمان آگهى خواه نو بجايى كه رستم بود پهلوان * تو ايمن بخسپى بپيچد روان پذيرفت پيران همه پند اوى * كه سالار او بود و پيوند اوى سپهدار پيران و آن انجمن * نهادند سر سوى راه ختن بپاى آمد اين داستان فرود * كنون رزم كاموس بايد سرود داستان كاموس كشانى بنام خداوند خورشيد و ماه * كه دل را بنامش خرد داد راه خداوند هستى و هم راستى * نخواهد ز تو كژّى و كاستى خداوند بهرام و كيوان و شيد * ازويم نويد و بدويم اميد ستودن مر او را ندانم همى * از انديشه جان بر فشانم همى ازو گشت پيدا مكان و زمان * پى مور بر هستىء او نشان ز گردنده خورشيد تا تيره خاك * دگر باد و آتش همان آب پاك بهستىء يزدان گواهى دهند * روان ترا آشنايى دهند ز هرچ آفريدست او بىنياز * تو در پادشاهيش گردن فراز ز دستور و گنجور و از تاج و تخت * ز كمّى و بيشى و از ناز و بخت همه بىنيازست و ما بندهايم * بفرمان و رايش سر افگندهايم