حكيم ابوالقاسم فردوسى
335
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بخم ّ اندر آمد سر بارگى * بياراست لشكر بيكبارگى نشستند بر جايگاه تژاو * سواران ايران پر از خشم و تاو [ آگاه شدن افراسياب از توس و سپاه او ] تژاو غمى با دو ديده پر آب * بيامد بنزديك افراسياب چنين گفت كامد سپهدار طوس * ابا لشكرى گشن و پيلان كوس پلاشان و آن نامداران مرد * به خاك اندر آمد سرانشان ز گرد همه مرز و بوم آتش اندر زدند * فسيله سراسر بهم بر زدند چو بشنيد افراسياب اين سخن * غمى گشت و بر چاره افگند بن بپيران ويسه چنين گفت شاه * كه گفتم بياور ز هر سو سپاه درنگ آمدت راى از كاهلى * ز پيرى گران گشته و بددلى نه دژ ماند اكنون نه اسپ و نه مرد * نشستن نشايد بدين مرز كرد بسى خويش و پيوند ما برده گشت * بسى مرد نيك اختر آزرده گشت كنون نيست امروز روز درنگ * جهان گشت بر مرد بيدار تنگ جهاندار پيران هم اندر شتاب * برون آمد از پيش افراسياب ز هر مرز مردان جنگى بخواند * سليح و درم داد و لشكر براند چو آمد ز پهلو برون پهلوان * همى نامزد كرد جاى گوان سوى ميمنه بارمان و تژاو * سواران كه دارند با شير تاو چو نستيهن گرد بر ميسره * كجا شير بودى بچنگش بره جهان پر شد از نالهء كرّ ناى * ز غرّيدن كوس و هندى دراى هوا سر بسر سرخ و زرد و بنفش * ز بس نيزه و گونه گونه درفش سپاهى ز جنگ آوران صد هزار * نهاده همه سر سوى كارزار ز دريا به دريا نبود ايچ راه * ز اسپ و ز پيل و هيون و سپاه همى رفت لشكر گروها گروه * نبد دشت پيدا نه دريا نه كوه بفرمود پيران كه بىره رويد * از ايدر سوى راه كوته رويد نبايد كه يابند خود آگهى * ازين نامداران با فرّهى مگر ناگهان بر سر آن گروه * فرود آرم اين گشن لشكر چو كوه برون كرد كارآگهان ناگهان * همى جست بيدار كار جهان بتندى به راه اندر آورد روى * بسوى گروگرد شد جنگجوى ميان سرخس است نزديك طوس * ز باورد بر خاست آواى كوس بپيوست گفتار كار آگهان * بپيران بگفتند يك يك نهان كه ايشان همه ميگسارند و مست * شب و روز با جام پر مى بدست سوارى طلايه نديدم به راه * نه انديشهء رزم توران سپاه چو بشنيد پيران يلان را بخواند * ز لشكر فراوان سخنها براند كه در رزم ما را چنين دستگاه * نبودست هرگز بايران سپاه [ شبيخون كردن پيران بر ايرانيان ] گزين كرد زان لشكر نامدار * سواران شمشير زن سى هزار برفتند نيمى گذشته ز شب * نه بانگ تبيره نه بوق و جلب