حكيم ابوالقاسم فردوسى

320

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

ز گودرزيان ما بدوييم شاد * مرا زو نكردى بلب هيچ ياد به دو گفت بهرام كاى شير مرد * چنين ياد بهرام با تو كه كرد چنين داد پاسخ مر او را فرود * كه اين داستان من ز مادر شنود مرا گفت چون پيشت آيد سپاه * پذيره شو و نام بهرام خواه دگر نامدارى ز كنداوران * كجا نام او زنگهء شاوران همانند همشيرگان پدر * سزد گر بريشان بجويى گذر به دو گفت بهرام كاى نيكبخت * تويى بار آن خسروانى درخت فرودى تو اى شهريار جوان * كه جاويد بادى به روشن روان به دو گفت كآرى فرودم درست * ازان سرو افگنده شاخى برست به دو گفت بهرام بنماى تن * برهنه نشان سياوش به من به بهرام بنمود بازو فرود * ز عنبر به گل بر يكى خال بود كزان گونه بتگر بپرگار چين * نداند نگاريد كس بر زمين بدانست كو از نژاد قباد * ز تخم سياوش دارد نژاد برو آفرين كرد و بردش نماز * بر آمد به بالاى تند و دراز فرود آمد از اسپ شاه جوان * نشست از بر سنگ روشن روان ببهرام گفت اى سرافراز مرد * جهاندار و بيدار و شير نبرد دو چشم من ار زنده ديدى پدر * همانا نگشتى ازين شادتر كه ديدم ترا شاد و روشن روان * هنرمند و بينا دل و پهلوان بدان آمدستم بدين تيغ كوه * كه از نامداران ايران گروه بپرسم ز مردى كه سالار كيست * برزم اندرون نامبردار كيست يكى سور سازم چنانچون توان * ببينم بشادى رخ پهلوان ز اسپ و ز شمشير و گرز و كمر * ببخشم ز هر چيز بسيار مر و زان پس گرايم به پيش سپاه * بتوران شوم داغ دل كينه‌خواه سزاوار اين جستن كين منم * بجنگ آتش تيز بر زين منم سزد گر بگويى تو با پهلوان * كه آيد برين سنگ روشن روان بباشيم يك هفته ايدر بهم * سگاليم هر گونه از بيش و كم بهشتم چو بر خيزد آواى كوس * بزين اندر آيد سپهدار طوس ميان را ببندم بكين پدر * يكى جنگ سازم به درد جگر كه با شير جنگ آشنايى دهد * ز نر پرّ كرگس گوايى دهد كه اندر جهان كينه را زين نشان * نبندد ميان كس ز گردنكشان به دو گفت بهرام كاى شهريار * جوان و هنرمند و گرد و سوار بگويم من اين هرچ گفتى بطوس * به خواهش دهم نيز بر دست بوس و ليكن سپهبد خردمند نيست * سر و مغز او از در پند نيست هنر دارد و خواسته هم نژاد * نيارد همى بر دل از شاه ياد بشوريد با گيو و گودرز و شاه * ز بهر فريبرز و تخت و كلاه همى گويد از تخمهء نوذرم * جهان را بشاهى خود اندر خورم سزد گر بپيچد ز گفتار من * گرايد بتندى ز كردار من