حكيم ابوالقاسم فردوسى

321

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

جز از من هر آن كس كه آيد برت * نبايد كه بيند سر و مغفرت كه خودكامه مرديست بىتار و پود * كسى ديگر آيد نيارد درود و ديگر كه با ما دلش نيست راست * كه شاهى همى با فريبرز خواست مرا گفت بنگر كه بر كوه كيست * چو رفتى مپرسش كه از بهر چيست بگرز و بخنجر سخن گوى و بس * چرا باشد اين روز بر كوه كس بمژده من آيم چنو گشت رام * ترا پيش لشكر برم شادكام و گر جز ز من ديگر آيد كسى * نبايد به دو بودن ايمن بسى نيايد بر تو بجر يك سوار * چنينست آيين اين نامدار چو آيد ببين تا چه آيدت راى * در دژ ببند و مپرداز جاى يكى گرز پيروزه دسته بزر * فرود آن زمان بر كشيد از كمر به دو داد و گفت اين ز من يادگار * همى دار تا خود كى آيد به كار چو طوس سپهبد پذيرد خرام * بباشيم روشن دل و شادكام جزين هديه‌ها باشد و اسپ و زين * بزر افسر و خسروانى نگين [ باز آمدن بهرام نزد توس ] چو بهرام برگشت با طوس گفت * كه با جان پاكت خرد باد جفت بدان كان فرودست فرزند شاه * سياوش كه شد كشته بر بىگناه نمود آن نشانى كه اندر نژاد * ز كاوس دارند و ز كىقباد ترا شاه كىخسرو اندرز كرد * كه گرد فرود سياوش مگرد چنين داد پاسخ ستمكاره طوس * كه من دارم اين لشكر و بوق و كوس ترا گفتم او را بنزد من آر * سخن هيچ گونه مكن خواستار گر او شهريارست پس من كيم * برين كوه گويد ز بهر چيم يكى ترك زاده چو زاغ سياه * برين گونه بگرفت راه سپاه نبينم ز خودكامه گودرزيان * مگر آنك دارد سپه را زيان بترسيدى از بىهنر يك سوار * نه شير ژيان بود بر كوهسار سپه ديد و برگشت سوى فريب * بخيره سپردى فراز و نشيب و زان پس چنين گفت با سركشان * كه اى نامداران گردنكشان يكى نامور خواهم و نامجوى * كز ايدر نهد سوى آن ترك روى سرش را ببرّد بخنجر ز تن * بپيش من آرد بدين انجمن ميان را ببست اندران ريونيز * همى زان نبردش سر آمد قفيز به دو گفت بهرام كاى پهلوان * مكن هيچ بر خيره تيره روان بترس از خداوند خورشيد و ماه * دلت را بشرم آور از روى شاه كه پيوند اويست و همزاد اوى * سواريست نام آور و جنگجوى كه گر يك سوار از ميان سپاه * شود نزد آن پر هنر پور شاه ز چنگش رهايى نيابد بجان * غم آرى همى بر دل شادمان سپهبد شد آشفته از گفت اوى * نبد پند بهرام يل جفت اوى بفرمود تا نامبردار چند * بتازند نزديك كوه بلند ز گردان فراوان برون تاختند * نبرد ورا گردن افراختند بديشان چنين گفت بهرام گرد * كه اين كار يك سر مداريد خرد