حكيم ابوالقاسم فردوسى

304

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

بياورد و بنشاند بر جاى خويش * ز گنجور تاج كيان خواست پيش ببوسيد و بنهاد بر سرش تاج * بكرسى شد از نامور تخت عاج ز گنجش زبرجد نثار آوريد * بسى گوهر شاهوار آوريد بسى آفرين بر سياوش بخواند * كه خسرو بچهره جز او را نماند ز پهلو برفتند آزادگان * سپهبد سران و گرانمايگان بشاهى برو آفرين خواندند * همه زرّ و گوهر بر افشاندند جهان را چنين است ساز و نهاد * ز يك دست بستد بديگر بداد بدرديم ازين رفتن اندر فريب * زمانى فراز و زمانى نشيب اگر دل توان داشتن شادمان * بشادى چرا نگذرانى زمان بخوشى بناز و به خوبى ببخش * مكن روز را بر دل خويش رخش ترا داد و فرزند را هم دهد * درختى كه از بيخ تو برجهد نبينى كه گنجش پر از خواستست * جهانى به خوبى بياراستست كمى نيست در بخشش دادگر * فزونى بخوردست انده مخور كىخسرو پادشاهى كىخسرو شست سال بود بپاليز چون بركشد سرو شاخ * سر شاخ سبزش برآيد ز كاخ به بالاى او شاد باشد درخت * چو بيندش بينا دل و نيك بخت سزد گر گمانى برد بر سه چيز * كزين سه گذشتى چه چيزست نيز هنر با نژادست و با گوهرست * سه چيزست و هر سه ببند اندرست هنر كى بود تا نباشد گهر * نژاده بسى ديده‌اى بىهنر گهر آنك از فرّ يزدان بود * نيازد به بد دست و بد نشنود نژاد آنك باشد ز تخم پدر * سزد كايد از تخم پاكيزه بر هنر گر بياموزى از هر كسى * بكوشى و پيچى ز رنجش بسى ازين هر سه گوهر بود مايه دار * كه زيبا بود خلعت كردگار چو هر سه بيابى خرد بايدت * شناسندهء نيك و بد بايدت چو اين چار با يك تن آيد بهم * براسايد از آز و ز رنج و غم مگر مرگ كز مرگ خود چاره نيست * وزين بدتر از بخت پتياره نيست جهانجوى ازين چار بد بىنياز * همش بخت سازنده بود از فراز [ آفرين كردن مهتران ، كىخسرو را ] سخن راند گويا بدين داستان * دگر گويد از گفتهء باستان كنون باز گردم بآغاز كار * كه چون بود كردار آن شهريار چو تاج بزرگى بسر بر نهاد * ازو شاد شد تاج و او نيز شاد بهر جاى ويرانى آباد كرد * دل غمگنان از غم آزاد كرد از ابر بهاران بباريد نم * ز روى زمين زنگ بزدود غم جهان گشت پر سبزه و رود آب * سر غمگنان اندر آمد بخواب زمين چون بهشتى شد آراسته * ز داد و ز بخشش پر از خواسته