حكيم ابوالقاسم فردوسى

305

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

چو جم ّ و فريدون بياراست گاه * ز داد و ز بخشش نياسود شاه جهان شد پر از خوبى و ايمنى * ز بد بسته شد دست اهريمنى فرستادگان آمد از هر سوى * ز هر نامدارى و هر پهلوى پس آگاهى آمد سوى نيمروز * بنزد سپهدار گيتى فروز كه خسرو ز توران بايران رسيد * نشست از بر تخت كو را سزيد بياراست رستم بديدار شاه * ببيند كه تا هست زيباى گاه ابا زال سام نريمان بهم * بزرگان كابل همه بيش و كم سپاهى كه شد دشت چون آبنوس * بدرّيد هر گوش ز آواى كوس سوى شهر ايران گرفتند راه * زواره فرامرز و پيل و سپاه بپيش اندرون زال با انجمن * درفش بنفش از پس پيل تن پس آگاهى آمد بر شهريار * كه آمد ز ره پهلوان سوار زواره فرامرز و دستان سام * بزرگان كه هستند با جاه و نام دل شاه شد زان سخن شادمان * سراينده را گفت كاباد مان كه اويست پروردگار پدر * و زويست پيدا بگيتى هنر بفرمود تا گيو و گودرز و طوس * برفتند با ناى رويين و كوس تبيره بر آمد ز درگاه شاه * همه بر نهادند گردان كلاه يكى لشكر از جاى برخاستند * پذيره شدن را بياراستند ز پهلو بپهلو پذيره شدند * همه با درفش و تبيره شدند برفتند پيشش به دو روزه راه * چنين پهلوانان و چندين سپاه درفش تهمتن چو آمد پديد * بخورشيد گرد سپه بر دميد خروش آمد و نالهء بوق و كوس * ز قلب سپه گيو و گودرز و طوس بپيش گو پيل تن راندند * بشادى برو آفرين خواندند گرفتند هر سه ورا در كنار * بپرسيد شيراوژن از شهريار ز رستم سوى زال سام آمدند * گشاده دل و شاد كام آمدند نهادند سوى فرامرز روى * گرفتند شادى بديدار اوى و زان جايگه سوى شاه آمدند * بديدار فرخ كلاه آمدند چو خسرو گو پيل تن را بديد * سرشكش ز مژگان برخ بر چكيد فرود آمد از تخت و كرد آفرين * تهمتن ببوسيد روى زمين برستم چنين گفت كاى پهلوان * هميشه بدى شاد و روشن روان بگيتى خردمند و خامش توى * كه پروردگار سياوش توى سر زال زان پس ببر در گرفت * ز بهر پدر دست بر سر گرفت گوان را بتخت مهى بر نشاند * بريشان همى نام يزدان بخواند نگه كرد رستم سر و پاى اوى * نشست و سخن گفتن و راى اوى رخش گشت پر خون و دل پر ز درد * ز كار سياوش بسى ياد كرد بشاه جهان گفت كاى شهريار * جهان را توى از پدر يادگار نديدم من اندر جهان تاج ور * بدين فرّ و مانندگىء پدر و زان پس چو از تخت برخاستند * نهادند خوان و مى آراستند