حكيم ابوالقاسم فردوسى

303

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

ازان پس يكى روشنى بر دميد * شد آن تيرگى سر بسر ناپديد جهان شد بكردار تابنده ماه * بنام جهاندار پيروز شاه برآمد يكى باد با آفرين * هوا گشت خندان و روى زمين برفتند ديوان بفرمان شاه * در دژ پديد آمد از جايگاه بدژ در شد آن شاه آزادگان * ابا پير گودرزِ كشوادگان يكى شهر ديد اندر آن دژ فراخ * پر از باغ و ميدان و ايوان و كاخ بدانجاى كان روشنى بر دميد * سر بارهء دژ بشد ناپديد بفرمود خسرو بدان جايگاه * يكى گنبدى تا بابر سياه درازى و پهناى او ده كمند * بگرد اندرش طاقهاى بلند ز بيرون دو نيمى تگ تازى اسپ * برآورد و بنهاد آذرگشسپ نشستند گرد اندرش موبدان * ستاره شناسان و هم بخردان دران شارستان كرد چندان درنگ * كه آتشكده گشت با بوى و رنگ چو يك سال بگذشت لشكر براند * بنه بر نهاد و سپه بر نشاند [ باز آمدن كىخسرو به پيروزى ] چو آگاهى آمد بايران ز شاه * ازان ايزدى فرّ و آن دستگاه جهانى فرو ماند اندر شگفت * كه كىخسرو و آن فرّ و بالا گرفت همه مهتران يك بيك با نثار * برفتند شادان بر شهريار فريبرز پيش آمدش با گروه * از ايران سپاهى بكردار كوه چو ديدش فرود آمد از تخت زر * ببوسيد روى برادر پدر نشاندش بر تخت زر شهريار * كه بود از در ياره و گوشوار همان طوس با كاويانى درفش * همى رفت با كوس و زرّينه كفش بياورد و پيش جهاندار برد * زمين را ببوسيد و او را سپرد به دو گفت كين كوس و زرّينه كفش * بنيك اخترى كاويانى درفش ز لشكر ببين تا سزاوار كيست * يكى پهلوان از در كار كيست ز گفتارها پوزش آورد پيش * بپيچيد زان بيهده راى خويش جهاندار پيروز بنواختش * بخنديد و بر تخت بنشاختش به دو گفت كين كاويانى درفش * هم آن پهلوانى و زرّينه كفش نبينم سزاى كسى در سپاه * ترا زيبد اين كار و اين دستگاه ترا پوزش اكنون نيايد به كار * نه بيگانهء خواستى شهريار چو پيروز برگشت شير از نبرد * دل و ديدهء دشمنان تيره كرد سوى پهلو پارس بنهاد روى * جوان بود و بيدار و ديهيم جوى چو زو آگهى يافت كاوس كى * كه آمد ز ره پور فرخنده پى پذيره شدش با رخى ارغوان * ز شادى دل پير گشته جوان چو از دور خسرو نيا ار بديد * بخنديد و شادان دلش بر دميد پياده شد و برد پيشش نماز * بديدار او بد نيا را نياز بخنديد و او را ببر در گرفت * نيايش سزاوار او بر گرفت و زان جا سوى كاخ رفتند باز * بتخت جهاندار ديهيم ساز [ بر تخت شاهى نشانيدن كاوس خسرو را ] چو كاوس بر تخت زرّين نشست * گرفت آن زمان دست خسرو بدست