حكيم ابوالقاسم فردوسى
286
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بدان تا نداند كسى راز او * همان نشنود نام و آواز او يكى را همى برد با خويشتن * و را رهنمون بود زان انجمن همى رفت بيدار با او به راه * برو راز نگشاد تا چند گاه به دو گفت روزى كه اندر جهان * سخن پرسم از تو يكى در نهان گر ايدونك يابم ز تو راستى * بشويى بدانش دل از كاستى ببخشم ترا هرچ خواهى ز من * ندارم دريغ از تو پر مايه تن چنين داد پاسخ كه دانش بسست * و ليكن پراگنده با هر كسست اگر زانك پر سيم هست آگهى * ز پاسخ زبان را نيابى تهى به دو گفت كىخسرو اكنون كجاست * ببايد به من بر گشادنت راست چنين داد پاسخ كه نشنيدهام * چنين نام هرگز نپرسيدهام چو پاسخ چنين يافت از رهنمون * بزد تيغ و انداختش سرنگون [ يافتن گيو كىخسرو را ] بتوران همى رفت چون بيهشان * مگر يابد از شاه جايى نشان چنين تا بر آمد برين هفت سال * ميان سوده از تيغ و بند دوال خورش گور و پوشش هم از چرم گور * گيا خوردن باره و آب شور همى گشت گرد بيابان و كوه * برنج و به سختى و دور از گروه چنان بد كه روزى پر انديشه بود * بپيشش يكى بارور بيشه بود بدان مرغزار اندر آمد دژم * جهان خرّم و مرد را دل بغم زمين سبز و چشمه پر از آب ديد * همى جاى آرامش و خواب ديد فرود آمد و اسپ را برگذاشت * بخفت و همى بر دل انديشه داشت همى گفت مانا كه ديو پليد * بر پهلوان بد كه آن خواب ديد ز كىخسرو ايدر نبينم نشان * چه دارم همى خويشتن را كشان كنون گر برزم اند ياران من * ببزم اندرون غمگساران من يكى نامجوى و يكى شادروز * مرا بخت بر گنبد افشاند گوز همى برفشانم بخيره روان * خميدست پشتم چو خم ّ كمان همانا كه خسرو ز مادر نزاد * و گر زاد دادش زمانه بباد ز جستن مرا رنج و سختيست بهر * انوشه كسى كو بميرد بزهر سرش پر ز غم گرد آن مرغزار * همى گشت شه را كنان خواستار يكى چشمهء ديد تابان ز دور * يكى سرو بالا دل آرام پور يكى جام پر مى گرفته بچنگ * بسر بر زده دستهء بوى و رنگ ز بالاى او فرّهء ايزدى * پديد آمد و رايت بخردى تو گفتى منوچهر بر تخت عاج * نشستست بر سر ز پيروزه تاج همى بوى مهر آمد از روى او * همى زيب تاج آمد از موى او بدل گفت گيو اين بجز شاه نيست * چنين چهره جز در خور گاه نيست پياده به دو تيز بنهاد روى * چو تنگ اندر آمد گو شاه جوى گره سست شد بر در رنج او * پديد آمد آن نامور گنج او چو كىخسرو از چشمه او را بديد * بخنديد و شادان دلش بر دميد بدل گفت كاين گرد جز گيو نيست * بدين مرز خود زين نشان نيو نيست