حكيم ابوالقاسم فردوسى

282

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

پس آن ترك خيره زبان برگشاد * به پيش زواره همى كرد ياد كه نخچيرگاه سياوش بد اين * برين بود مهرش بتوران زمين بدين جايگه شاد و خرّم بدى * جز ايدر همه جاى با غم بدى زواره چو بشنيد زو اين سخن * برو تازه شد روزگار كهن چو گفتار آن تركش آمد به گوش * ز اسپ اندر افتاد و زو رفت هوش يكى باز بودش بچنگ اندرون * رها كرد و مژگان شدش جوى خون رسيدند ياران لشكر بدوى * غمى يافتندش پر از آب روى گرفتند نفرين بران رهنماى * بزخمش فگندند هر يك ز پاى زواره يكى سخت سوگند خورد * فرو ريخت از ديدگان آب زرد كزين پس نه نخچير جويم نه خواب * نپردازم از كين افراسياب نمانم كه رستم بر آسايد ايچ * همى كينه را كرد بايد بسيچ همانگه چو نزد تهمتن رسيد * خروشيد چون روى او را بديد به دو گفت كايدر بكين آمديم * و گر لب پر از آفرين آمديم چو يزدان نيكى دهش زور داد * از اختر ترا گردش هور داد چرا بايد اين كشور آباد ماند * يكى را برين بوم و بر شاد ماند فرامش مكن كين آن شهريار * كه چون او نبيند دگر روزگار [ ويران كردن رستم توران زمين را ] بر انگيخت آن پيل تن را ز جاى * تهمتن هم آن كرد كو ديد راى همان غارت و كشتن اندر گرفت * همه بوم و بر دست بر سر گرفت ز توران زمين تا بسقلاب و روم * نماندند يك مرز آباد بوم همى سر بريدند برنا و پير * زن و كودك خرد كردند اسير برين گونه فرسنگ بيش از هزار * برآمد ز كشور سراسر دمار هر آن كس كه بد مهترى با گهر * همه پيش رفتند بر خاك سر كه بيزار گشتيم ز افراسياب * نخواهيم ديدار او را بخواب ازان خون كه او ريخت بر بىگناه * كسى را نبود اندر آن روى راه كنون انجمن گر پراگنده‌ايم * همه پيش تو چاكر و بنده‌ايم چو چيره شدى بىگنه خون مريز * مكن جنگ گردون گردنده تيز ندانيم ما كان جفاگر كجاست * بابرست گر در دم اژدهاست چو بشنيد گفتار آن انجمن * بپيچيد بينا دل پيل تن سوى مرز قچغارباشى براند * سران سپه را سراسر بخواند شدند انجمن پيش او بخردان * بزرگان و كار آزموده ردان كه كاوس بىدست و بىفرّ و پاى * نشستست بر تخت بىرهنماى گر افراسياب از رهى بىدرنگ * يكى لشكر آرد بايران بجنگ بيابد بران پير كاوس دست * شود كام و آرام ما جمله پست يكايك همه فام كين توختيم * همه شهر آباد او سوختيم كجا ساليان اندر آمد بشش * كه نگذشت بر ما يكى روز خوش كنون نزد آن پير خسرو شويم * چو رزم اندر آيد همه نو شويم چو دل بر نهى بر سراى كهن * كند ناز و ز تو بپوشد سخن