حكيم ابوالقاسم فردوسى
273
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
نداد ايچ پاسخ مر او را ز شرم * فرو ريخت از ديدگان آب گرم تهمتن برفت از بر تخت اوى * سوى خان سودابه بنهاد روى ز پرده بگيسوش بيرون كشيد * ز تخت بزرگيش در خون كشيد بخنجر به دو نيم كردش به راه * نجنبيد بر جاى كاوس شاه بيامد بدرگاه با سوگ و درد * پر از خون دل و ديده رخساره زرد همه شهر ايران بماتم شدند * پر از درد نزديك رستم شدند چو يك هفته با سوگ و با آب چشم * بدرگاه بنشست پر درد و خشم بهشتم بزد ناى رويين و كوس * بيامد بدرگاه گودرز و طوس چو فرهاد و شيدوش و گرگين و گيو * چو بهرام و رهّام و شاپور نيو فريبرز كاوس درّنده شير * گرازه كه بود اژدهاى دلير فرامرز رستم كه بد پيش رو * نگهبان هر مرز و سالار نو بگردان چنين گفت رستم كه من * برين كينه دادم دل و جان و تن كه اندر جهان چون سياوش سوار * نبندد كمر نيز يك نامدار چنين كار يك سر مداريد خرد * چنين كينه را خرد نتوان شمرد ز دلها همه ترس بيرون كنيد * زمين را ز خون رود جيحون كنيد بيزدان كه تا در جهان زندهام * بكين سياوش دل آگندهام بران تشت زرّين كجا خون اوى * فرو ريخت ناكار ديده گروى بماليد خواهم همى روى و چشم * مگر بر دلم كم شود درد و خشم و گر همچنانم بود بسته چنگ * نهاده به گردن درون پالهنگ به خاك اندرون خوار چون گوسفند * كشندم دو بازو بخم ّ كمند و گر نه من و گرز و شمشير تيز * برانگيزم اندر جهان رستخيز نبيند دو چشمم مگر گرد رزم * حرامست بر من مى و جام و بزم بدرگاه هر پهلوانى كه بود * چو زان گونه آواز رستم شنود همه برگرفتند با او خروش * تو گفتى كه ميدان بر آمد به جوش ز ميدان يكى بانگ بر شد بابر * تو گفتى زمين شد بكام هژبر بزد مهره بر پشت پيلان بجام * يلان بر كشيدند تيغ از نيام بر آمد خروشيدن گاودم * دم ناى رويين و رويينه خم جهان پر شد از كين افراسياب * به دريا تو گفتى به جوش آمد آب نبد جاى پوينده را بر زمين * ز نيزه هوا ماند اندر كمين ستاره بجنگ اندر آمد نخست * زمين و زمان دست خون را بشست ببستند گردان ايران ميان * بپيش اندرون اختر كاويان گزين كرد پس رستم زابلى * ز گردان شمشير زن كابلى ز ايران و از بيشهء نارون * ده و دو هزار از يلان انجمن [ كشتن فرامرز ورزاد را ] سپه را فرامرز بد پيش رو * كه فرزند گو بود و سالار نو همى رفت تا مرز توران رسيد * ز دشمن كسى را بره بر نديد دران مرز شاه سپيجاب بود * كه با لشكر و گنج و با آب بود ورازاد بد نام آن پهلوان * دلير و سپه تاز و روشن روان