حكيم ابوالقاسم فردوسى
271
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
در گنجهاى كهن كرد باز * ز هر گونهء شاه را كرد ساز ز دينار و ديبا و تيغ و گهر * ز اسب و سليح و كلاه و كمر هم از تخت و ز بدرهاى درم * ز گستردنيها و از بيش و كم گسى كردشان سوى آن شارستان * كجا جملگى گشته بد خارستان فرنگيس و كىخسرو آنجا رسيد * بسى مردم آمد ز هر سو پديد بديده سپردند يك يك زمين * زبان دد و دام پر آفرين همى گفت هر كس كه بودش هنر * سپاس از جهان داور دادگر كزان بيخ بركنده فرّخ درخت * ازين گونه شاخى بر آورد سخت ز شاه كيان چشم بد دور باد * روان سياوش پر از نور باد همه خاك آن شارستان شاد شد * گيا بر چمن سرو آزاد شد ز خاكى كه خون سياوش بخورد * بابر اندر آمد درختى ز گرد نگاريده بر برگها چهر او * همى بوى مشك آمد از مهر او بدى مه نشان بهاران بدى * پرستشگه سوگواران بدى چنين است كردار اين گنده پير * ستاند ز فرزند پستان شير چو پيوسته شد مهر دل بر جهان * به خاك اندر آرد سرش ناگهان تو از وى بجز شادمانى مجوى * بباغ جهان برگ انده مبوى اگر تاج دارى و گر دست تنگ * نبينى همى روزگار درنگ مرنجان روان كين سراى تو نيست * بجز تنگ تابوت جاى تو نيست نهادن چه بايد به خوردن نشين * بر امّيد گنج جهان آفرين [ رفتن كىخسرو به ايران زمين ] چو آمد بنزديك سر تيغ شست * مده مى كه از سال شد مرد مست بجاى عنانم عصا داد سال * پراگنده شد مال و برگشت حال همان ديدهبان بر سر كوهسار * نبيند همى لشكر شهريار كشيدن ز دشمن نداند عنان * مگر پيش مژگانش آيد سنان گرايندهء تيز پاى نوند * همان شست بدخواه كردش ببند همان گوش از آواى او گشت سير * همش لحن بلبل هم آواى شير چو برداشتم جام پنجاه و هشت * نگيرم بجز ياد تابوت و تشت دريغ آن گل و مشك و خوشاب سى * همان تيغ برّندهء پارسى نگردد همى گرد نسرين تذرو * گل نارون خواهد و شاخ سرو همى خواهم از روشن كردگار * كه چندان زمان يابم از روزگار كزين نامور نامهء باستان * بمانم بگيتى يكى داستان كه هر كس كه اندر سخن داد داد * ز من جز بنيكى نگيرند ياد بدان گيتيم نيز خواهشگرست * كه با تيغ تيزست و با افسرست [ منم بندهء اهل بيت نبى * سرايندهء خاك پاى وصى ] [ برين زادم و هم برين بگذرم * چنان دان كه خاك پى حيدرم ] [ ابا ديگران مر مرا كار نيست * بدين اندرون هيچ گفتار نيست ] بگفتار دهقان كنون باز گرد * نگر تا چه گويد سراينده مرد