حكيم ابوالقاسم فردوسى
26
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
چو از دشت نزديك شهر آمدند * كز ان شهر جوينده بهر آمدند ز يك ميل كرد آفريدون نگاه * يكى كاخ ديد اندر آن شهر شاه فروزنده چون مشترى بر سپهر * همه جاى شادى و آرام و مهر كه ايوانش برتر ز كيوان نمود * كه گفتى ستاره بخواهد بسود بدانست كان خانهء اژدهاست * كه جاى بزرگى و جاى بهاست بيارانش گفت آنكه بر تيره خاك * بر آرد چنين بر ز جاى از مغاك بترسم همى زانكه با او جهان * مگر راز دارد يكى در نهان ببايد كه ما را بدين جاى تنگ * شتابيدن آيد بروز درنگ بگفت و بگرز گران دست برد * عنان بارهء تيزتك را سپرد تو گفتى يكى آتشستى درست * كه پيش نگهبان ايوان برست گران گرز برداشت از پيش زين * تو گفتى همى بر نوردد زمين كس از روزبانان بدر بر نماند * فريدون جهان آفرين را بخواند باسب اندر آمد بكاخ بزرگ * جهان ناسپرده جوان سترگ [ ديدن فريدون دختران جمشيد را ] طلسمى كه ضحاك سازيده بود * سرش باسمان بر فرازيده بود فريدون ز بالا فرود آوريد * كه آن جز بنام جهاندار ديد و زان جادوان كاندر ايوان بدند * همه نامور نرّه ديوان بدند سرانشان بگرز گران كرد پست * نشست از بر گاه جادو پرست نهاد از بر تخت ضحاك پاى * كلاه كئى جست و بگرفت جاى برون آوريد از شبستان اوى * بتان سيه موى و خورشيد روى بفرمود شستن سرانشان نخست * روانشان ازان تيرگيها بشست ره داور پاك بنمودشان * ز آلودگى پس بيالودشان كه پروردهء بتپرستان بدند * سراسيمه بر سان مستان بدند پس آن دختران جهاندار جم * بنرگس گل سرخ را داده نم گشادند بر آفريدون سخن * كه نو باش تا هست گيتى كهن چه اختر بد اين از تو اى نيك بخت * چه بارى ز شاخ كدامين درخت كه ايدون ببالين شير آمدى * ستمكاره مرد دلير آمدى چه مايه جهان گشت بر ما ببد * ز كردار اين جادوى بىخرد نديديم كس كين چنين زهره داشت * بدين پايگه از هنر بهره داشت كش انديشهء گاه او آمدى * و گرش آرزو جاه او آمدى چنين داد پاسخ فريدون كه تخت * نماند بكس جاودانه نه بخت منم پور آن نيك بخت آبتين * كه بگرفت ضحاك ز ايران زمين بكشتش بزارى و من كينهجوى * نهادم سوى تخت ضحاك روى همان گاو بر مايه كم دايه بود * ز پيكر تنش همچو پيرايه بود ز خون چنان بىزبان چارپاى * چه آمد بر آن مرد ناپاك راى كمر بستهام لا جرم جنگجوى * از ايران بكين اندر آورده روى سرش را بدين گرزهء گاو چهر * بكوبم نه بخشايش آرام نه مهر