حكيم ابوالقاسم فردوسى

27

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

چو بشنيد از و اين سخن ارنواز * گشاده شدش بر دل پاك راز به دو گفت شاه آفريدون توئى * كه ويران كنى تنبل و جادوئى كجا هوش ضحاك بر دست تست * گشاد جهان بر كمر بست تست ز تخم كيان ما دو پوشيده پاك * شده رام با او ز بيم هلاك همى جفتمان خواند او جفت مار * چگونه توان بودن اى شهريار فريدون چنين پاسخ آورد باز * كه گر چرخ دادم دهد از فراز ببرم پى اژدها راز خاك * بشويم جهان را ز ناپاك پاك ببايد شما را كنون گفت راست * كه آن بىبها اژدهافش كجاست برو خوب رويان گشادند راز * مگر كاژدها را سر آيد بگاز بگفتند كو سوى هندوستان * بشد تا كند بند جادوستان ببرد سر بىگناهان هزار * هراسان شدست از بد روزگار كجا گفته بودش يكى پيش بين * كه پردختگى گردد از تو زمين كه آيد كه گيرد سر تخت تو * چگونه فرو پژمرد بخت تو دلش زان زده فال پر آتشست * همه زندگانى برو ناخوشست همى خون دام و دد و مرد و زن * بريزد كند در يكى آبدن مگر كو سر و تن بشويد به خون * شود فال اختر شناسان نگون همان نيز از آن مارها بر دو كفت * برنج درازست مانده شگفت ازين كشور آيد بديگر شود * ز رنج دو مار سيه نغنود بيامد كنون گاه باز آمدنش * كه جائى نبايد فراوان بدنش گشاد آن نگار جگر خسته راز * نهاده به دو گوش گردن فراز [ داستان فريدون با كارگزار ضحاك ] چو كشور ز ضحاك بودى تهى * يكى مايه‌ور بد بسان رهى كه او داشتى گنج و تخت و سراى * شگفتى بدل سوزگى كدخداى ورا كندرو خواندندى بنام * بكندى زدى پيش بيداد گام بكاخ اندر آمد دوان كند رو * در ايوان يكى تاجور ديد نو نشسته بآرام در پيشگاه * چو سرو بلند از برش گرد ماه ز يك دست سرو سهى شهرناز * بدست دگر ماه روى ارنواز همه شهر يك سر پر از لشكرش * كمر بستگان صف زده بر درش نه آسيمه گشت و نه پرسيد راز * نيايش كنان رفت و بردش نماز برو آفرين كرد كاى شهريار * هميشه بزى تا بود روزگار خجسته نشست تو با فرّهى * كه هستى سزاوار شاهنشهى جهان هفت كشور ترا بنده باد * سرت بر تر از ابر بارنده باد فريدونش فرمود تا رفت پيش * بكرد آشكارا همه راز خويش بفرمود شاه دلاور بدوى * كه رو آلت تخت شاهى بجوى نبيذ آر و رامشگران را بخوان * بپيماى جام و بياراى خوان كسى كو برامش سزاى منست * بدانش همان دلزداى منست بيار انجمن كن بر تخت من * چنان چون بود در خور بخت من