حكيم ابوالقاسم فردوسى
265
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
درودى ز من سوى پيران رسان * بگويش كه گيتى دگر شد بسان به پيران نه زين گونه بودم اميد * همى پند او باد بُد من چو بيد مرا گفته بود او كه با صد هزار * زرهدار و برگستوانور سوار چو بر گرددت روز يار توام * بگاهِ چرا مرغزار توام كنون پيش گرسيوز اندر دوان * پياده چنين خوار و تيره روان نبينم همى يار با خود كسى * كه بخروشدى زار بر من بسى چو از شهر و ز لشكر اندر گذشت * كشانش ببردند بر سوى دشت ز گرسيوز آن خنجر آبگون * گروى زره بستد از بهر خون بيفگند پيل ژيان را به خاك * نه شرم آمدش زان سپهبد نه باك يكى تشت بنهاد زرّين برش * جدا كرد زان سرو سيمين سرش بجايى كه فرموده بد تشت خون * گروى زره برد و كردش نگون يكى باد با تيره گردى سياه * بر آمد بپوشيد خورشيد و ماه همى يكدگر را نديدند روى * گرفتند نفرين همه بر گروى [ غمگين شدن فرنگيس بر سياوش بعد از كشته شدنش ] چو از سرو بن دور گشت آفتاب * سر شهريار اندر آمد بخواب چه خوابى كه چندين زمان بر گذشت * نجنبيد و بيدار هرگز نگشت چو از شاه شد گاه و ميدان تهى * مه خورشيد بادا مه سرو سهى چپ و راست هر سو بتابم همى * سر و پاى گيتى نيابم همى يكى بد كند نيك پيش آيدش * جهان بنده و بخت خويش آيدش يكى جز بنيكى جهان نسپرد * همى از نژندى فرو پژمرد مدار ايچ تيمار با او بهم * بگيتى مكن جان و دل را دژم ز خان سياوش برآمد خروش * جهانى ز گرسيوز آمد به جوش ز سر ماهرويان گسسته كمند * خراشيده روى و بمانده نژند همه بندگان موى كردند باز * فرنگيس مشكين كمند دراز بريد و ميان را بگيسو ببست * بفندق گل ارغوان را بخست باواز بر جان افراسياب * همى كرد نفرين و مى ريخت آب خروشش به گوش سپهبد رسيد * چو آن ناله و زار نفرين شنيد بگرسيوز بدنشان شاه گفت * كه او را بكوى آوريد از نهفت ز پرده بدرگه بريدش كشان * بر روزبانان مردم كشان بدان تا بگيرند موى سرش * بدرّند بر بر همه چادرش زنندش همى چوب تا تخم كين * بريزد برين بوم توران زمين نخواهم ز بيخ سياوش درخت * نه شاخ و نه برگ و نه تاج و نه تخت همه نامداران آن انجمن * گرفتند نفرين برو تن بتن كه از شاه و دستور و ز لشكرى * ازين گونه نشنيد كس داورى بيامد پر از خون دو رخ پيلسم * روان پر ز داغ و رخان پر زنم بنزديك لهّاك و فرشيد ورد * سراسر سخنها همه ياد كرد كه دوزخ به از بوم افراسياب * نبايد بدين كشور آرام و خواب