حكيم ابوالقاسم فردوسى
25
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
كه گردون نگردد بجز بر بهى * بما باز گردد كلاه مهى بياريد داننده آهنگران * يكى گرز فرمود بايد گران چو بگشاد لب هر دو بشتافتند * ببازار آهنگران تاختند هر آن كس كزان پيشه بد نام جوى * بسوى فريدون نهادند روى جهانجوى پرگار بگرفت زود * و زان گر ز پيكر بديشان نمود نگارى نگاريد بر خاك پيش * هميدون بسان سر گاوميش بر آن دست بردند آهنگران * چو شد ساخته كار گرز گران بپيش جهانجوى بردند گرز * فروزان بكردار خورشيد برز پسند آمدش كار پولادگر * ببخشيدشان جامه و سيم و زر بسى كردشان نيز فرّخ اميد * بسى دادشان مهترى را نويد كه گر اژدها را كنم زير خاك * بشويم شما را سر از گرد پاك [ رفتن فريدون به جنگ ضحاك ] فريدون بخورشيد بر برد سر * كمر تنگ بستش بكين پدر برون رفت خرّم بخرداد روز * بنيك اختر و فال گيتى فروز سپاه انجمن شد بدرگاه او * بابر اندر آمد سر گاه او بپيلان گردون كش و گاوميش * سپه را همى توشه بردند پيش كيانوش و پر مايه بر دست شاه * چو كهتر برادر ورا نيك خواه همى رفت منزل به منزل چو باد * سرى پر ز كينه دلى پر ز داد باروند رود اندر آورد روى * چنانچون بود مرد ديهيم جوى [ اگر پهلوانى ندانى زبان * بتازى تو اروند را دجله خوان ] [ دگر منزل آن شاه آزاد مرد * لب دجله و شهر بغداد كرد ] [ پيروزى فريدون بر ضحاك و دست يافتن بر گنجهاى آن ] چو آمد بنزديك اروند رود * فرستاد زى رودبانان درود بران رودبان گفت پيروز شاه * كه كشتى بر افگن هم اكنون به راه مرا با سپاهم بدان سو رسان * از اينها كسى را بدين سو ممان بدان تا گذر يابم از روى آب * بكشتى و زورق هم اندر شتاب نياورد كشتى نگهبان رود * نيامد بگفت فريدون فرود چنين داد پاسخ كه شاه جهان * چنين گفت با من سخن در نهان كه مگذار يك پشه را تا نخست * جوازى بيابى و مهرى درست فريدون چو بشنيد شد خشمناك * از ان ژرف دريا نيامدش باك هم آنگه ميان كيانى ببست * بر ان بارهء تيزتك بر نشست سرش تيز شد كينه و جنگ را * به آب اندر افگند گلرنگ را ببستند يارانش يك سر كمر * هميدون به دريا نهادند سر بر آن بادپايان با آفرين * به آب اندرون غرقه كردند زين به خشكى رسيدند سر كينه جوى * به بيت المقدس نهادند روى [ كه بر پهلوانى زبان راندند * همى كنگ دژ هودجش خواندند ] [ بتازى كنون خانهء پاك دان * بر آورده ايوان ضحاك دان ]