حكيم ابوالقاسم فردوسى
257
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
و زان جايگه تا بافراسياب * شدست آتش ايران و توران چو آب بيك جاى هرگز نياميختند * ز پند و خرد هر دو بگريختند سپهدار تركان ازان بتّرست * كنون گاو پيسه بچرم اندرست ندانى تو خوى بدش بىگمان * بمان تا بيايد بدى را زمان نخستين ز اغريرث اندازه گير * كه بر دست او كشته شد خيره خير برادر بد از كالبد هم ز پشت * چنان پر خرد بىگنه را بكشت ازان پس بسى نامور بىگناه * شدستند بر دست او بر تباه مرا زين سخن ويژه اندوه تست * كه بيدار دل بادى و تن درست تو تا آمدستى بدين بوم و بر * كسى را نيامد بد از تو بسر همه مردمى جستى و راستى * جهانى بدانش بياراستى كنون خيره آهرمن دل گسل * ورا از تو كردست آزرده دل دلى دارد از تو پر از درد و كين * ندانم چه خواهد جهان آفرين تو دانى كه من دوستدار توام * بهر نيك و بد ويژه يار توام نبايد كه فردا گمانى برى * كه من بودم آگاه زين داورى سياوش به دو گفت منديش زين * كه يارست با من جهان آفرين سپهبد جزين كرد ما را اميد * كه بر من شب آرد بروز سپيد گر آزار بوديش در دل ز من * سرم بر نيفراختى ز انجمن ندادى به من كشور و تاج و گاه * بر و بوم و فرزند و گنج و سپاه كنون با تو آيم بدرگاه او * درخشان كنم تيرهگون ماه او هرانجا كه روشن بود راستى * فروغ دروغ آورد كاستى نمايم دلم را بر افراسياب * درخشان تر از بر سپهر آفتاب تو دل را بجز شادمانه مدار * روان را ببد در گمانه مدار كسى كو دم اژدها بسپرد * ز راى جهان آفرين نگذرد به دو گفت گرسيوز اى مهربان * تو او را بدان سان كه ديدى مدان و ديگر بجايى كه گردان سپهر * شود تند و چين اندر آرد بچهر خردمند دانا نداند فسون * كه از چنبر او سر آرد برون بدين دانش و اين دل هوشمند * بدين سرو بالا و راى بلند ندانى همى چاره از مهر باز * ببايد كه بخت بد آيد فراز همى مر ترا بند و تنبل فروخت * باروند چشم خرد را بدوخت نخست آنك داماد كردت بدام * بخيره شدى زان سخن شادكام و ديگر كت از خويشتن دور كرد * به روى بزرگان يكى سور كرد بدان تا تو گستاخ باشى بدوى * فرو ماند اندر جهان گفت و گوى ترا هم ز اغريرث ارجمند * فزون نيست خويشى و پيوند و بند ميانش بخنجر به دو نيم كرد * سپه را بكردار او بيم كرد نهانش ببين آشكارا كنون * چنين دان و ايمن مشو زو به خون مرا هرچ اندر دل انديشه بود * خرد بود و ز هر درى پيشه بود همان آزمايش بد از روزگار * ازين كينهور تيز دل شهريار