حكيم ابوالقاسم فردوسى
258
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
همه پيش تو يك بيك راندم * چو خورشيد تابنده بر خواندم بايران پدر را بينداختى * بتوران همى شارستان ساختى چنين دل بدادى بگفتار او * بگشتى همى گرد تيمار او درختى بد اين بر نشانده بدست * كجا بار او زهر و بيخش كبست همى گفت و مژگان پر از آب زرد * پر افسون دل و لب پر از باد سرد سياوش نگه كرد خيره بدوى * ز ديده نهاده برخ بر دو جوى چو ياد آمدش روزگار گزند * كزو بگسلد مهر چرخ بلند نماند برو بر بسى روزگار * بروز جوانى سر آيدش كار دلش گشت پر درد و رخساره زرد * پر از غم دل و لب پر از باد سرد به دو گفت هر چونك مى بنگرم * بباد افره بد نه اندر خورم ز گفتار و كردار بر پيش و پس * ز من هيچ ناخوب نشنيد كس چو گستاخ شد دست با گنج او * بپيچد همانا تن از رنج او اگر چه بد آيد همى بر سرم * هم از راى و فرمان او نگذرم بيايم برش هم كنون بىسپاه * ببينم كه از چيست آزار شاه به دو گفت گرسيوز اى نامجوى * ترا آمدن پيش او نيست روى به پا اندر آتش نشايد شدن * نه بر موج دريا بر ايمن بدن همى خيره بر بد شتاب آورى * سر بخت خندان بخواب آورى ترا من همانا بسم پايمرد * بر آتش يكى بر زنم آب سرد يكى پاسخ نامه بايد نوشت * پديدار كردن همه خوب و زشت ز كين گر ببينم سر او تهى * درخشان شود روزگار بهى سوارى فرستم بنزديك تو * درفشان كنم راى تاريك تو اميدستم از كردگار جهان * شناسندهء آشكار و نهان كه او باز گردد سوى راستى * شود دور از و كژّى و كاستى و گر بينم اندر سرش هيچ تاب * هيونى فرستم هم اندر شتاب تو زان سان كه بايد به زودى بساز * مكن كار بر خويشتن بر دراز برون ران از ايدر بهر كشورى * بهر نامدارى و هر مهترى [ صد و بيست فرسنگ ز ايدر بچين * همان سيصد و سى بايران زمين ] ازين سو همه دوستدار تواند * پرستنده و غمگسار تواند و زان سو پدر آرزومند تست * جهان بندهء خويش و پيوند تست بهر كس يكى نامهء كن دراز * بسيچيده باش و درنگى مساز سياوش بگفتار او بگرويد * چنان جان بيدار او بغنويد به دو گفت ازان در كه رانى سخن * ز پيمان و رايت نگردم ز بن تو خواهشگرى كن مرا زو بخواه * همى راستى جوى و بنماى راه [ نامهء سياوش به افراسياب ] دبير پژوهنده را پيش خواند * سخنهاى آگنده را برفشاند نخست آفريننده را ياد كرد * ز وام خرد جانش آزاد كرد ازان پس خرد را ستايش گرفت * ابر شاه تركان نيايش گرفت