حكيم ابوالقاسم فردوسى

230

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

دو گيتى همى برد خواهد ز من * بمانم بكام دل اهرمن نزادى مرا كاشكى مادرم * و گر زاد مرگ آمدى بر سرم كه چندين بلاها ببايد كشيد * ز گيتى همى زهر بايد چشيد بدين گونه پيمان كه من كرده‌ام * بيزدان و سوگندها خورده‌ام اگر سر بگردانم از راستى * فراز آيد از هر سوى كاستى پراگنده شد در جهان اين سخن * كه با شاه تركان فگنديم بن زبان برگشايند هر كس ببد * بهر جاى بر من چنانچون سزد بكين بازگشتن بريدن ز دين * كشيدن سر از آسمان و زمين چنين كى پسندد ز من كردگار * كجا بر دهد گردش روزگار شوم كشورى جويم اندر جهان * كه نامم ز كاوس ماند نهان كه روشن زمانه بران سان بود * كه فرمان دادار گيهان بود سرى كش نباشد ز مغز آگهى * نه از بتّرى باز داند بهى قباد آمد و رفت و گيتى سپرد * ورا نيز هم رفته بايد شمرد تو اى نامور زنگهء شاوران * بياراى تن را برنج گران برو تا بدرگاه افراسياب * درنگى مباش و منه سر بخواب گروگان و اين خواسته هرچ هست * ز دينار و ز تاج و تخت نشست ببر همچنين جمله تا پيش اوى * بگويش كه ما را چه آمد به روى بفرمود بهرام گودرز را * كه اين نامور لشكر و مرز را سپردم ترا گنج و پيلان كوس * بمان تا بيايد سپهدار طوس به دو ده تو اين لشكر و خواسته * همه كارها يك سر آراسته يكايك برو بر شمر هرچ هست * ز گنج و ز تاج و ز تخت نشست چو بهرام بشنيد گفتار اوى * دلش گشت پيچان بتيمار اوى بباريد خون زنگهء شاوران * بنفريد بر بوم هاماوران پر از غم نشستند هر دو بهم * روانشان ز گفتار او شد دژم به دو باز گفتند كين راى نيست * ترا بىپدر در جهان جاى نيست يكى نامه بنويس نزديك شاه * دگر باره زو پيل تن را بخواه اگر جنگ فرمان دهد جنگ ساز * مكن خيره انديشهء دل دراز مگردان بما بر دژم روزگار * چو آمد درخت بزرگى ببار نپذرفت زان دو خردمند پند * دگرگونه بد راز چرخ بلند چنين داد پاسخ كه فرمان شاه * برانم كه برتر ز خورشيد و ماه و ليكن بفرمان يزدان دلير * نباشد ز خاشاك تا پيل و شير كسى كو ز فرمان يزدان بتافت * سراسيمه شد خويشتن را نيافت همى دست يازيد بايد به خون * بكين دو كشور بدن رهنمون و زان پس كه داند كزين كارزار * كرا بركشد گردش روزگار ز بهر نواهم بيازارد او * سخنهاى گم كرده باز آرد او همان خشم و پيگار بار آورد * سرشك غم اندر كنار آورد اگر تيره‌تان شد دل از كار من * بپيچيد سرتان ز گفتار من