حكيم ابوالقاسم فردوسى
21
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
شده انجمن بر سرش بخردان * ستاره شناسان و هم موبدان كه كس در جهان گاو چونان نديد * نه از پير سر كاردانان شنيد زمين كرده ضحاك پر گفت و گوى * بگرد جهان هم بدين جست و جوى فريدون كه بودش پدر آبتين * شده تنگ بر آبتين بر زمين گريزان و از خويشتن گشته سير * بر آويخت ناگاه با كام شير از آن روزبانان ناپاك مرد * تنى چند روزى به دو بازخورد گرفتند و بردند بسته چو يوز * برو بر سر آورد ضحاك روز خردمند مام فريدون چو ديد * كه بر جفت او بر چنان بد رسيد فرانك بدش نام و فرخنده بود * به مهر فريدون دل آگنده بود پر از داغ دل خستهء روزگار * همى رفت پويان بدان مرغزار كجا نامور گاو بر مايه بود * كه بايسته بر تنش پيرايه بود بپيش نگهبان آن مرغزار * خروشيد و باريد خون بر كنار به دو گفت كين كودك شيرخوار * ز من روزگارى بزنهار دار پدروارش از مادر اندر پذير * و زين گاو نغزش بپرور بشير و گر باره خواهى روانم تراست * گروگان كنم جان بدانكت هواست پرستندهء بيشه و گاو نغز * چنين داد پاسخ بدان پاك مغز كه چون بنده در پيش فرزند تو * بباشم پرستندهء پند تو سه سالش همى داد زان گاو شير * هشيوار بيدار زنهار گير [ سير نشدن ضحاك از جستجوى ] [ نشد سير ضحاك از آن جستجوى * شد از گاو گيتى پر از گفتگوى ] دوان مادر آمد سوى مرغزار * چنين گفت با مرد زنهار دار كه انديشهء در دلم ايزدى * فراز آمدست از ره بخردى همى كرد بايد كزين چاره نيست * كه فرزند و شيرين روانم يكيست ببرّم پى از خاك جادوستان * شوم تا سر مرز هندوستان شوم ناپديد از ميان گروه * برم خوب رخ را بالبرز كوه بياورد فرزند را چون نوند * چو مرغان بران تيغ كوه بلند يكى مرد دينى بر ان كوه بود * كه از كار گيتى بىاندوه بود فرانك به دو گفت كاى پاك دين * منم سوگوارى ز ايران زمين بدان كين گرانمايه فرزند من * همى بود خواهد سر انجمن ترا بود بايد نگهبان او * پدروار لرزنده بر جان او پذيرفت فرزند او نيك مرد * نياورد هرگز به دو باد سرد خبر شد بضحاك بد روزگار * از آن گاو بر مايه و مرغزار بيامد از آن كينه چون پيل مست * مران گاو بر مايه را كرد پست همه هر چه ديد اندرو چارپاى * بيفگند و زيشان بپرداخت جاى سبك سوى خان فريدون شتافت * فراوان پژوهيد و كس را نيافت بايوان او آتش اندر فگند * ز پاى اندر آورد كاخ بلند