حكيم ابوالقاسم فردوسى
22
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
[ پرسيدن فريدون نژاد خود را از مادر ] چو بگذشت از ان بر فريدون دو هشت * ز البرز كوه اندر آمد بدشت بر مادر آمد پژوهيد و گفت * كه بگشاى بر من نهان از نهفت بگو مر مرا تا كه بودم پدر * كيم من ز تخم كدامين گهر [ چه گويم كيم بر سر انجمن * يكى دانشى داستانم بزن ] فرانك به دو گفت كاى نامجوى * بگويم ترا هر چه گفتى بگوى تو بشناس كز مرز ايران زمين * يكى مرد بد نام او آبتين ز تخم كيان بود و بيدار بود * خردمند و گرد و بىآزار بود ز طهمورث گرد بودش نژاد * پدر بر پدر بر همى داشت ياد پدر بد ترا و مرا نيك شوى * نبد روز روشن مرا جز بدوى چنان بد كه ضحاك جادو پرست * از ايران بجان تو يازيد دست از و من نهانت همى داشتم * چه مايه ببد روز بگذاشتم پدرت آن گرانمايه مرد جوان * فدى كرده پيش تو روشن روان ابر كتف ضحاك جادو دو مار * برست و بر آورد از ايران دمار سر بابت از مغز پرداختند * همان اژدها را خورش ساختند سرانجام رفتم سوى بيشهء * كه كس را نه زان بيشه انديشهء يكى گاو ديدم چو خرّم بهار * سراپاى نيرنگ و رنگ و نگار نگهبان او پاى كرده بكش * نشسته ببيشه درون شاهفش به دو دادمت روزگارى دراز * همى پروريدت ببر بر بناز ز پستان آن گاو طاووس رنگ * بر افراختى چون دلاور پلنگ سرانجام زان گاو و آن مرغزار * يكايك خبر شد سوى شهريار ز بيشه ببردم ترا ناگهان * گريزنده ز ايوان و از خان و مان بيامد بكشت آن گرانمايه را * چنان بىزبان مهربان دايه را و ز ايوان ما تا بخورشيد خاك * بر آورد و كرد آن بلندى مغاك فريدون چو بشنيد بگشاد گوش * ز گفتار مادر بر آمد به جوش دلش گشت پر درد و سر پر ز كين * بابرو ز خشم اندر آورد چين چنين داد پاسخ بمادر كه شير * نگردد مگر ز آزمايش دلير كنون كردنى كرد جادو پرست * مرا برد بايد بشمشير دست بپويم بفرمان يزدان پاك * بر آرم ز ايوان ضحاك خاك به دو گفت مادر كه اين راى نيست * ترا با جهان سربسر پاى نيست جهاندار ضحاك با تاج و گاه * ميان بسته فرمان او را سپاه چو خواهد ز هر كشورى صد هزار * كمر بسته او را كند كارزار جز اينست آيين پيوند و كين * جهان را به چشم جوانى مبين كه هر كو نبيد جوانى چشيد * بگيتى جز از خويشتن را نديد بدان مستى اندر دهد سر بباد * ترا روز جز شاد و خرّم مباد [ داستان ضحاك با كاوهء آهنگر ] چنان بد كه ضحاك را روز و شب * بنام فريدون گشادى دو لب