حكيم ابوالقاسم فردوسى
212
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
و ديگر بدانگه كه در بند بود * بر او نه خويش و نه پيوند بود پرستار سودابه بد روز و شب * كه پيچيد ازان درد و نگشاد لب سه ديگر كه يك دل پر از مهر داشت * ببايست زو هر بد اندر گذاشت چهارم كزو كودكان داشت خرد * غم خرد را خوار نتوان شمرد سياوش ازان كار بد بىگناه * خردمندى وى بدانست شاه به دو گفت ازين خود مينديش هيچ * هشيوارى و راى و دانش بسيچ مكن ياد ازين هيچ و با كس مگوى * نبايد كه گيرد سخن رنگ و بوى [ چاره ساختن سودابه و زن جادو ] چو دانست سودابه كو گشت خوار * همان سرد شد بر دل شهريار يكى چاره جست اندر آن كار زشت * ز كينه درختى بنوّى بكشت زنى بود با او سپرده درون * پر از جادوى بود و رنگ و فسون گران بود و اندر شكم بچّه داشت * همى از گرانى به سختى گذاشت به دو راز بگشاد و زو چاره جست * كز آغاز پيمانت خواهم نخست چو پيمان ستد چيز بسيار داد * سخن گفت ازين در مكن هيچ ياد يكى داروى ساز كين بفگنى * تهى مانى و راز من نشكنى مگر كين همه بند و چندين دروغ * بدين بچّگان تو باشد فروغ بكاوس گويم كه اين از منند * چنين كشته بر دست اهريمنند مگر كين شود بر سياوش درست * كنون چارهء اين ببايدت جست گرين نشنوى آب من نزد شاه * شود تيره و دور مانم ز گاه به دو گفت زن من ترا بندهام * بفرمان و رايت سر افگندهام چو شب تيره شد داروى خورد زن * كه بفتاد زو بچّهء اهرمن دو بچّه چنانچون بود ديو زاد * چه گونه بود بچّه جادو نژاد نهان كرد زن را و او خود بخفت * فغانش بر آمد ز كاخ نهفت در ايوان پرستار چندانك بود * بنزديك سودابه رفتند زود يكى طشت زرّين بياريد پيش * بگفت آن سخن با پرستار خويش نهاد اندران بچّهء اهرمن * خروشيد و بفگند بر جامه تن دو كودك بديدند مرده بطشت * از ايوان بكيوان فغان برگذشت چو بشنيد كاوس از ايوان خروش * بلرزيد در خواب و بگشاد گوش بپرسيد و گفتند با شهريار * كه چون گشت بر ماه رخ روزگار غمى گشت آن شب نزد هيچ دم * بشبگير برخاست و آمد دژم برانگونه سودابه را خفته ديد * سراسر شبستان بر آشفته ديد دو كودك بران گونه بر طشت زر * فگنده بخوارى و خسته جگر بباريد سودابه از ديده آب * به دو گفت روشن ببين آفتاب همى گفت بنگر چه كرد از بدى * بگفتار او خيره ايمن شدى دل شاه كاوس شد بدگمان * برفت و در انديشه شد يك زمان همى گفت كاين را چه درمان كنم * نشايد كه اين بر دل آسان كنم [ پرسيدن كاوس كار بچگان را ] ازان پس نگه كرد كاوس شاه * كسى را كه كردى به اختر نگاه بجست و ز ايشان بر خويش خواند * بپرسيد و بر تخت زرّين نشاند