حكيم ابوالقاسم فردوسى
209
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
سياوش فرو ماند و پاسخ نداد * چنين آمدش بر دل پاك ياد كه من بر دل پاك شيون كنم * به آيد كه از دشمنان زن كنم شنيدستم از نامور مهتران * همه داستانهاى هاماوران كه از پيش با شاه ايران چه كرد * ز گردان ايران بر آورد گرد پر از بند سودابه كو دخت اوست * نخواهد همى دوده را مغز و پوست بپاسخ سياوش چو بگشاد لب * پرى چهره بر داشت از رخ قصب به دو گفت خورشيد با ماه نو * گرايدون كه بينند بر گاه نو نباشد شگفت ار شود ماه خوار * تو خورشيد دارى خود اندر كنار [ كسى كو چو من ديد بر تخت عاج * ز ياقوت و پيروزه بر سرش تاج ] [ نباشد شگفت ار بمه ننگرد * كسى را به خوبى بكس نشمرد ] اگر با من اكنون تو پيمان كنى * نپيچى و انديشه آسان كنى يكى دخترى نارسيده بجاى * كنم چون پرستار پيشت بپاى بسوگند پيمان كن اكنون يكى * ز گفتار من سر مپيچ اندكى چو بيرون شود زين جهان شهريار * تو خواهى بدن زو مرا يادگار نمانى كه آيد به من بر گزند * بدارى مرا همچو او ارجمند من اينك بپيش تو استادهام * تن و جان شيرين ترا دادهام ز من هرچ خواهى همه كام تو * برآرم نپيچم سر از دام تو سرش تنگ بگرفت و يك پوشه چاك * بداد و نبود آگه از شرم و باك رخان سياوش چو گل شد ز شرم * بياراست مژگان بخوناب گرم چنين گفت با دل كه از كار ديو * مرا دور داراد گيهان خديو نه من با پدر بىوفايى كنم * نه با اهرمن آشنايى كنم و گر سرد گويم بدين شوخچشم * بجوشد دلش گرم گردد ز خشم يكى جادوى سازد اندر نهان * به دو بگرود شهريار جهان همان به كه با او بآواز نرم * سخن گويم و دارمش چرب و گرم سياوش از ان پس بسودابه گفت * كه اندر جهان خود ترا كيست جفت نمانى مگر نيمهء ماه را * نشايى بگيتى بجز شاه را كنون دخترت بس كه باشد مرا * نشايد بجز او كه باشد مرا برين باش و با شاه ايران بگوى * نگه كن كه پاسخ چه يا بى ازوى بخواهم من او را و پيمان كنم * زبان را بنزدت گروگان كنم كه تا او نگردد به بالاى من * نيآيد بديگر كسى راى من و ديگر كه پرسيدى از چهر من * بيآميخت با جان تو مهر من مرا آفريننده از فرّ خويش * چنان آفريد اى نگارين ز پيش تو اين راز مگشاى و با كس مگوى * مرا جز نهفتن همان نيست روى سر بانوانى و هم مهترى * من ايدون گمانم كه تو مادرى بگفت اين و غمگين برون شد بدر * ز گفتار او بود آسيمه سر چو كاوس كى در شبستان رسيد * نگه كرد سودابه او را بديد بر شاه شد زان سخن مژده داد * ز كار سياوش بسى كرد ياد