حكيم ابوالقاسم فردوسى
210
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
كه آمد نگه كرد ايوان همه * بتان سيه چشم كردم رمه چنان بود ايوان ز بس خوب چهر * كه گفتى همى بارد از ماه مهر جز از دختر من پسندش نبود * ز خوبان كسى ارجمندش نبود چنان شاد شد زان سخن شهريار * كه ماه آمدش گفتى اندر كنار در گنج بگشاد و چندان گهر * ز ديباى زربفت و زرّين كمر همان ياره و تاج و انگشترى * همان طوق و هم تخت كنداورى ز هر چيز گنجى بد آراسته * جهانى سراسر پر از خواسته نگه كرد سودابه خيره بماند * به انديشه افسون فراوان بخواند كه گر او نيايد بفرمان من * روا دارم ار بگسلد جان من بد و نيك و هر چاره كاندر جهان * كنند آشكارا و اندر نهان بسازم گر او سر بپيچد ز من * كنم زو فغان بر سر انجمن [ رفتن سياوش سديگر بار در شبستان ] نشست از بر تخت با گوشوار * بسر بر نهاد افسرى پر نگار سياوخش را در بر خويش خواند * ز هر گونه با او سخنها براند به دو گفت گنجى بياراست شاه * كزان سان نديدست كس تاج و گاه ز هر چيز چندان كه اندازه نيست * اگر بر نهى پيل بايد دويست به تو داد خواهد همى دخترم * نگه كن به روى و سر و افسرم بهانه چه دارى تو از مهر من * بپيچى ز بالا و از چهر من كه تا من ترا ديدهام بردهام * خروشان و جوشان و آزردهام همى روز روشن نبينم ز درد * بر آنم كه خورشيد شد لاجورد [ كنون هفت سالست تا مهر من * همى خون چكاند بدين چهر من ] يكى شاد كن در نهانى مرا * ببخشاى روز جوانى مرا فزون زان كه دادت جهاندار شاه * بيارايمت ياره و تاج و گاه و گر سر بپيچى ز فرمان من * نيايد دلت سوى پيمان من كنم بر تو بر پادشاهى تباه * شود تيره بر روى تو چشم شاه سياوش به دو گفت هرگز مباد * كه از بهر دل سر دهم من بباد چنين با پدر بىوفايى كنم * ز مردى و دانش جدايى كنم تو بانوى شاهى و خورشيد گاه * سزد كز تو نايد بدينسان گناه و زان تخت برخاست با خشم و جنگ * به دو اندر آويخت سودابه چنگ به دو گفت من راز دل پيش تو * بگفتم نهان از بد انديش تو مرا خيره خواهى كه رسوا كنى * بپيش خردمند رعنا كنى [ فريب دادن سودابه كاوس را ] بزد دست و جامه بدرّيد پاك * به ناخن دو رخ را همى كرد چاك بر آمد خروش از شبستان اوى * فغانش ز ايوان بر آمد بكوى يكى غلغل از باغ و ايوان بخاست * كه گفتى شب رستخيزست راست به گوش سپهبد رسيد آگهى * فرود آمد از تخت شاهنشهى پر انديشه از تخت زرّين برفت * بسوى شبستان خراميد تفت بيامد چو سودابه را ديد روى * خراشيده و كاخ پر گفت و گوى ز هر كس بپرسيد و شد تنگ دل * ندانست كردار آن سنگ دل