حكيم ابوالقاسم فردوسى

197

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

بپيچيد زان پس يكى آه كرد * ز نيك و بد انديشه كوتاه كرد به دو گفت كين بر من از من رسيد * زمانه بدست تو دادم كليد تو زين بىگناهى كه اين كوژ پشت * مرا بر كشيد و به زودى بكشت ببازى بگويند همسال من * به خاك اندر آمد چنين يال من نشان داد مادر مرا از پدر * ز مهر اندر آمد روانم بسر هر آنگه كه تشنه شدستى به خون * بيالودى آن خنجر آبگون زمانه به خون تو تشنه شود * بر اندام تو موى دشنه شود كنون گر تو در آب ماهى شوى * و گر چون شب اندر سياهى شوى و گر چون ستاره شوى بر سپهر * ببرّى ز روى زمين پاك مهر بخواهد هم از تو پدر كين من * چو بيند كه خاكست بالين من ازين نامداران گردنكشان * كسى هم برد سوى رستم نشان كه سهراب كشتست و افگنده خوار * ترا خواست كردن همى خواستار چو بشنيد رستم سرش خيره گشت * جهان پيش چشم اندرش تيره گشت بپرسيد زان پس كه آمد به هوش * به دو گفت با ناله و با خروش كه اكنون چه دارى ز رستم نشان * كه كم باد نامش ز گردنكشان به دو گفت ار ايدونكه رستم تويى * بكشتى مرا خيره از بد خويى ز هر گونهء بودمت رهنماى * نجنبيد يك ذرّه مهرت ز جاى چو برخاست آواز كوس از درم * بيامد پر از خون دو رخ مادرم همى جانش از رفتن من بخست * يكى مهره بر بازوى من ببست مرا گفت كين از پدر يادگار * بدار و ببين تا كى آيد به كار كنون كارگر شد كه بيكار گشت * پسر پيش چشم پدر خوار گشت همان نيز مادر بروشن روان * فرستاد با من يكى پهلوان بدان تا پدر را نمايد به من * سخن بر گشايد بهر انجمن چو آن نامور پهلوان كشته شد * مرا نيز هم روز برگشته شد كنون بند بگشاى از جوشنم * برهنه نگه كن تن روشنم چو بگشاد خفتان و آن مهره ديد * همه جامه بر خويشتن بر دريد همى گفت كاى كشته بر دست من * دلير و ستوده بهر انجمن همى ريخت خون و همى كند موى * سرش پر ز خاك و پر از آب روى به دو گفت سهراب كين بد تريست * به آب دو ديده نبايد گريست ازين خويشتن كشتن اكنون چه سود * چنين رفت و اين بودنى كار بود چو خورشيد تابان ز گنبد بگشت * تهمتن نيامد بلشكر ز دشت ز لشكر بيامد هشيوار بيست * كه تا اندر آوردگه كار چيست دو اسپ اندر آن دشت بر پاى بود * پر از گرد رستم دگر جاى بود گو پيل تن را چو بر پشت زين * نديدند گردان بران دشت كين گمانشان چنان بد كه او كشته شد * سر نامداران همه گشته شد بكاؤس كى تاختند آگهى * كه تخت مهى شد ز رستم تهى ز لشكر بر آمد سراسر خروش * زمانه يكايك بر آمد به جوش