حكيم ابوالقاسم فردوسى
193
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
[ بازگشتن رستم و سهراب به لشگرگاه ] برفتند و روى هوا تيره گشت * ز سهراب گردون همى خيره گشت تو گفتى ز جنگش سرشت آسمان * نيارامد از تاختن يك زمان و گر باره زير اندرش آهنست * شگفتى روانست و رويين تنست شب تيره آمد سوى لشكرش * ميان سوده از جنگ و از خنجرش بهومان چنين گفت كامروز هور * بر آمد جهان كرد پر جنگ و شور شما را چه كرد آن سوار دلير * كه يال يلان داشت و آهنگ شير به دو گفت هومان كه فرمان شاه * چنان بد كز ايدر نجنبد سپاه همه كار ما سخت ناساز بود * بآورد گشتن چه آغاز بود بيامد يكى مرد پرخاش جوى * برين لشكر گشن بنهاد روى تو گفتى ز مستى كنون خاستست * و گر جنگ با يك تن آراستست چنين گفت سهراب كو زين سپاه * نكرد از دليران كسى را تباه از ايرانيان من بسى كشتهام * زمين را به خون و گل آغشتهام كنون خوان همى بايد آراستن * ببايد بمى غم ز دل كاستن و زان روى رستم سپه را بديد * سخن راند با گيو و گفت و شنيد كه امروز سهراب رزم آزماى * چگونه بجنگ اندر آورد پاى چنين گفت با رستم گرد گيو * كزين گونه هرگز نديديم نيو بيامد دمان تا بقلب سپاه * ز لشكر بر طوس شد كينه خواه كه او بود بر زين و نيزه بدست * چو گرگين فرود آمد او بر نشست بيامد چو با نيزه او را بديد * بكردار شير ژيان بردميد عمودى خميده بزد بر برش * ز نيرو بيفتاد ترگ از سرش نتابيد با او بتابيد روى * شدند از دليران بسى جنگ جوى ز گردان كسى مايهء او نداشت * جز از پيل تن پايهء او نداشت هم آيين پيشين نگه داشتيم * سپاهى برو ساده بگماشتيم سوارى نشد پيش او يك تنه * همى تاخت از قلب تا ميمنه غمى گشت رستم ز گفتار اوى * بر شاه كاؤس بنهاد روى چو كاؤس كى پهلوان را بديد * بر خويش نزديك جايش گزيد ز سهراب رستم زبان برگشاد * ز بالا و برزش همى كرد ياد كه كس در جهان كودك نارسيد * بدين شير مردى و گردى نديد به بالا ستاره بسايد همى * تنش را زمين بر گرايد همى دو بازو و رانش ز ران هيون * همانا كه دارد ستبرى فزون بگرز و بتيغ و بتير و كمند * ز هر گونهء آزموديم بند سرانجام گفتم كه من پيش ازين * بسى گرد را برگرفتم ز زين گرفتم دوال كمربند اوى * بيفشاردم سخت پيوند اوى همى خواستم كش ز زين بر كنم * چو ديگر كسانش به خاك افگنم گر از باد جنبان شود كوه خار * نجنبيد بر زين بر آن نامدار چو فردا بيايد بدشت نبرد * بكشتى همى بايدم چاره كرد