حكيم ابوالقاسم فردوسى

194

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

بكوشم ندانم كه پيروز كيست * ببينيم تا راى يزدان به چيست كزويست پيروزى و فرّ و زور * هم او آفرينندهء ماه و هور به دو گفت كاؤس يزدان پاك * دل بدسگالت كند چاك چاك من امشب بپيش جهان آفرين * بمالم فراوان دو رخ بر زمين كزويست پيروزى و دستگاه * بفرمان او تابد از چرخ ماه كند تازه اين بار كام ترا * بر آرد بخورشيد نام ترا به دو گفت رستم كه با فرّ شاه * بر آيد همه كامهء نيك خواه بلشكرگه خويش بنهاد روى * پر انديشه جان و سرش كينه جوى زواره بيامد خليده روان * كه چون بود امروز بر پهلوان ازو خوردنى خواست رستم نخست * پس آنگه ز انديشگان دل بشست چنين راند پيش برادر سخن * كه بيدار دل باش و تندى مكن بشبگير چون من بآوردگاه * روم پيش آن ترك آورد خواه بياور سپاه و درفش مرا * همان تخت و زرّينه كفش مرا همى باش بر پيش پرده سراى * چو خورشيد تابان بر آيد ز جاى گر ايدون كه پيروز باشم بجنگ * به آوردگه بر نسازم درنگ و گر خود دگر گونه گردد سخن * تو زارى مياغاز و تندى مكن مباشيد يك تن برين رزمگاه * مسازيد جستن سوى رزم راه يكايك سوى زابلستان شويد * از ايدر بنزديك دستان شويد تو خرسند گردان دل مادرم * چنين كرد يزدان قضا بر سرم بگويش كه تو دل به من در مبند * كه سودى نداردت بودن نژند كس اندر جهان جاودانه نماند * ز گردون مرا خود بهانه نماند بسى شير و ديو و پلنگ و نهنگ * تبه شد بچنگم بهنگام جنگ بسى باره و دژ كه كرديم پست * نياورد كس دست من زير دست در مرگ را آن بكوبد كه پاى * باسپ اندر آرد بجنبد ز جاى اگر سال گشتى فزون از هزار * همين بود خواهد سرانجام كار چو خرسند گردد بدستان بگوى * كه از شاه گيتى مبر تاب روى اگر جنگ سازد تو سستى مكن * چنان رو كه او راند از بن سخن همه مرگ راييم پير و جوان * بگيتى نماند كسى جاودان ز شب نيمهء گفت سهراب بود * دگر نيمه آرامش و خواب بود [ افگندن سهراب رستم را ] چو خورشيد تابان بر آورد پر * سيه زاغ پرّان فرو برد سر تهمتن بپوشيد ببر بيان * نشست از بر ژنده پيل ژيان كمندى بفتراك بر بست شست * يكى تيغ هندى گرفته بدست بيامد بران دشت آوردگاه * نهاده بسر بر ز آهن كلاه همه تلخى از بهر بيشى بود * مبادا كه با آز خويشى بود و زان روى سهراب با انجمن * همى مىگساريد با رودزن بهومان چنين گفت كين شير مرد * كه با من همى گردد اندر نبرد