حكيم ابوالقاسم فردوسى
185
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
سپردار و جوشنوران صد هزار * شمرده بلشكرگه آمد سوار يكى لشكر آمد ز پهلو بدشت * كه از گرد ايشان هوا تيره گشت سراپرده و خيمه زد بر دو ميل * بپوشيد گيتى بنعل و بپيل هوا نيلگون گشت و كوه آبنوس * بجوشيد دريا ز آواز كوس همى رفت منزل به منزل جهان * شده چون شب و روز گشته نهان درخشيدن خشت و ژوپين ز گرد * چو آتش پس پردهء لاجورد ز بس گونه گونه سنان و درفش * سپرهاى زرّين و زرّينه كفش تو گفتى كه ابرى برنگ آبنوس * بر آمد بباريد زو سندروس جهان را شب و روز پيدا نبود * تو گفتى سپهر و ثريّا نبود ازينسان بشد تا در دژ رسيد * بشد خاك و سنگ از جهان ناپديد خروشى بلند آمد از ديدگاه * بسهراب گفتند كامد سپاه چو سهراب زان ديده آوا شنيد * بباره بيامد سپه بنگريد بانگشت لشكر بهومان نمود * سپاهى كه آن را كرانه نبود چو هومان ز دور آن سپه را بديد * دلش گشت پر بيم و دم در كشيد بهومان چنين گفت سهراب گرد * كه انديشه از دل ببايد سترد نبينى تو زين لشكر بيكران * يكى مرد جنگى و گرزى گران كه پيش من آيد به آوردگاه * گر ايدون كه يارى دهد هور و ماه سليحست بسيار و مردم بسى * سرافراز نامى ندانم كسى كنون من ببخت رد افراسياب * كنم دشت را همچو درياى آب بتنگى نداد ايچ سهراب دل * فرود آمد از باره شاداب دل [ يكى جام مى خواست از مىگسار * نكرد ايچ رنجه دل از كارزار ] و زانسو سراپردهء شهريار * كشيدند بر دشت پيش حصار ز بس خيمه و مرد و پرده سراى * نماند ايچ بر دشت و بر كوه جاى [ كشتن رستم ژندهرزم را ] چو خورشيد گشت از جهان ناپديد * شب تيره بر دشت لشكر كشيد تهمتن بيامد بنزديك شاه * ميان بستهء جنگ و دل كينه خواه كه دستور باشد مرا تاجور * از ايدر شوم بىكلاه و كمر ببينم كه اين نو جهاندار كيست * بزرگان كدامند و سالار كيست به دو گفت كاؤس كين كار تست * كه بيدار دل بادى و تن درست تهمتن يكى جامهء تركوار * بپوشيد و آمد دوان تا حصار بيامد چو نزديكى دژ رسيد * خروشيدن نوش تركان شنيد بران دژ درون رفت مرد دلير * چنانچون سوى آهوان نرّه شير چو سهراب را ديد بر تخت بزم * نشسته بيك دست او ژنده رزم بديگر چو هومان سوار دلير * دگر بارمان نام بردار شير تو گفتى همه تخت سهراب بود * بسان يكى سرو شاداب بود دو بازو بكردار ران هيون * برش چون بر پيل و چهره چو خون ز تركان بگرد اندرش صد دلير * جوان و سرافراز چون نره شير