حكيم ابوالقاسم فردوسى

186

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

پرستار پنجاه با دست بند * بپيش دل افروز تخت بلند همى يك بيك خواندند آفرين * بران برز و بالا و تيغ و نگين همى ديد رستم مر او را ز دور * نشست و نگه كرد مردان سور بشايسته كارى برون رفت ژند * گوى ديد برسان سرو بلند بدان لشكر اندر چنو كس نبود * بر رستم آمد بپرسيد زود چه مردى به دو گفت با من بگوى * سوى روشنى آى و بنماى روى تهمتن يكى مشت بر گردنش * بزد تيز و برشد روان از تنش بدان جايگه خشك شد ژند رزم * نشد ژنده رزم آنگهى سوى بزم زمانى همى بود سهراب دير * نيامد بنزديك او ژند شير بپرسيد سهراب تا ژنده رزم * كجا شد كه جايش تهى شد ز بزم برفتند و ديدندش افگنده خوار * بر آسوده از بزم و از كارزار خروشان ازان درد باز آمدند * شگفتى فرو مانده از كار ژند بسهراب گفتند شد ژند رزم * سر آمد برو روز پيگار و بزم چو بشنيد سهراب برجست زود * بيامد بر ژند بر سان دود ابا چاكر و شمع و خنياگران * بيامد ورا ديد مرده چنان شگفت آمدش سخت و خيره بماند * دليران و گردنكشان را بخواند چنين گفت كامشب نبايد غنود * همه شب همى نيزه بايد بسود كه گرگ اندر آمد ميان رمه * سگ و مرد را آزمودش همه اگر يار باشد جهان آفرين * چو نعل سمندم بسايد زمين ز فتراك زين بر گشايم كمند * بخواهم از ايرانيان كين ژند بيامد نشست از بر گاه خويش * گرانمايگان را همه خواند پيش كه گر كم شد از تخت من ژند رزم * نيامد همى سير جانم ز بزم چو برگشت رستم بر شهريار * از ايران سپه گيو بد پاسدار بره بر گو پيل تن را بديد * بزد دست و گرز از ميان بر كشيد يكى بر خروشيد چون پيل مست * سپر بر سر آورد و بنمود دست بدانست رستم كز ايران سپاه * بشب گيو باشد طلايه به راه بخنديد و زان پس فغان بر كشيد * طلايه چو آواز رستم شنيد بيامد پياده بنزديك اوى * چنين گفت كاى مهتر جنگجوى پياده كجا بودهء تيره شب * تهمتن بگفتار بگشاد لب بگفتش بگيو آن كجا كرده بود * چنان شير مردى كه آزرده بود و زان جايگه رفت نزديك شاه * ز تركان سخن گفت و ز بزم گاه ز سهراب و از برز و بالاى اوى * ز بازوى و كتف دلاراى اوى كه هرگز ز تركان چنين كس نخاست * بكردار سروست بالاش راست بتوران و ايران نماند بكس * تو گوئى كه سام سور است و بس و زان مشت بر گردن ژند رزم * كزان پس نيامد برزم و ببزم بگفتند و پس رود و مى خواستند * همه شب همى لشكر آراستند