حكيم ابوالقاسم فردوسى

172

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

ز پر مايه اسپان زرّين ستام * ز ترگ و ز شمشير زرّين نيام جزين هر چه پر مايه‌تر بود نيز * بايرانيان ماند بسيار چيز ميان باز نگشاد كس كشته را * نجستند مردان برگشته را بدان دشت نخچير باز آمدند * ز هر نيكويى بىنياز آمدند نوشتند نامه بكاوس شاه * ز تركان و ز دشت نخچيرگاه و زان كز دليران نشد كشته كس * زواره ز اسپ اندر افتاد و بس بران دشت فرخنده بر پهلوان * دو هفته همى بود روشن روان سيم را بدرگاه شاه آمدند * بديدار فرّخ كلاه آمدند چنين است رسم سراى سپنج * يكى زو تن آسان و ديگر برنج برين و بران روز هم بگذرد * خردمند مردم چرا غم خورد سخنهاى اين داستان شد ببن * ز سهراب و رستم سرايم سخن سهراب [ آغاز داستان سهراب ] اگر تند بادى برايد ز كنج * به خاك افگند نارسيده ترنج ستمكاره خوانيمش ار دادگر * هنرمند دانيمش ار بىهنر اگر مرگ دادست بيداد چيست * ز داد اين همه بانگ و فرياد چيست ازين راز جان تو آگاه نيست * بدين پرده اندر ترا راه نيست همه تا در آز رفته فراز * بكس بر نشد اين در راز باز برفتن مگر بهتر آيدش جاى * چو آرام يابد بديگر سراى دم مرگ چون آتش هولناك * ندارد ز برنا و فرتوت باك درين جاى رفتن نه جاى درنگ * بر اسپ فنا گر كشد مرگ تنگ چنان دان كه دادست و بيداد نيست * چو داد آمدش جاى فرياد نيست جوانى و پيرى بنزديك مرگ * يكى دان چو اندر بدن نيست برگ دل از نور ايمان گر آگندهء * ترا خامشى به كه تو بندهء برين كار يزدان ترا راز نيست * اگر جانت با ديو انباز نيست بگيتى دران كوش چون بگذرى * سرانجام نيكى بر خود برى كنون رزم سهراب رانم نخست * ازان كين كه او با پدر چون بجست [ آمدن رستم به نخجيرگاه ] ز گفتار دهقان يكى داستان * بپيوندم از گفتهء باستان ز موبد برين گونه بر داشت ياد * كه رستم يكى روز از بامداد غمى بد دلش ساز نخچير كرد * كمر بست و تركش پر از تير كرد سوى مرز توران چو بنهاد روى * چو شير دژاگاه نخچير جوى چو نزديكى مرز توران رسيد * بيابان سراسر پر از گور ديد بر افروخت چون گل رخ تاج بخش * بخنديد و ز جاى بركند رخش