حكيم ابوالقاسم فردوسى
173
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بتير و كمان و بگرز و كمند * بيفگند بر دشت نخچير چند ز خاشاك و ز خار و شاخ درخت * يكى آتشى برفروزيد سخت چو آتش پراگنده شد پيل تن * درختى بجست از در بابزن يكى نره گورى بزد بر درخت * كه در چنگ او پرّ مرغى نسخت چو بريان شد از هم بكند و بخورد * ز مغز استخوانش برآورد گرد بخفت و بر آسود از روزگار * چمان و چران رخش در مرغزار سواران تركان تنى هفت و هشت * بران دشت نخچيرگه برگذشت يكى اسپ ديدند در مرغزار * بگشتند گرد لب جويبار چو بر دشت مر رخش را يافتند * سوى بند كردنش بشتافتند گرفتند و بردند پويان به شهر * همى هر يك از رخش جستند بهر چو بيدار شد رستم از خواب خوش * به كار آمدش بارهء دستكش [ بدان مرغزار اندرون بنگريد * ز هر سو همى بارگى را نديد ] غمى گشت چون بارگى را نيافت * سراسيمه سوى سمنگان شتافت همى گفت كاكنون پياده دوان * كجا پويم از ننگ تيره روان چه گويند گردان كه اسپش كه برد * تهمتن بدين سان بخفت و بمرد كنون رفت بايد به بيچارگى * سپردن بغم دل بيكبارگى كنون بست بايد سليح و كمر * بجايى نشانش بيابم مگر همى رفت زين سان پر اندوه و رنج * تن اندر عنا و دل اندر شكنج [ آمدن رستم به شهر سمنگان ] چو نزديك شهر سمنگان رسيد * خبر زو بشاه و بزرگان رسيد كه آمد پياده گو تاج بخش * بنخچيرگه زو رميدست رخش پذيره شدندش بزرگان و شاه * كسى كو بسر بر نهادى كلاه به دو گفت شاه سمنگان چه بود * كه يارست با تو نبرد آزمود درين شهر ما نيكخواه توايم * ستاده بفرمان و راه توايم تن و خواسته زير فرمان تست * سر ارجمندان و جان آن تست چو رستم بگفتار او بنگريد * ز بدها گمانيش كوتاه ديد به دو گفت رخشم بدين مرغزار * ز من دور شد بىلگام و فسار كنون تا سمنگان نشان پى است * و ز آنجا كجا جويبار و نى است ترا باشد ار بازجويى سپاس * بباشم بپاداش نيكى شناس گر ايدونك ماند ز من ناپديد * سران را بسى سر ببايد بريد به دو گفت شاه اى سزاوار مرد * نيارد كسى با تو اين كار كرد تو مهمان من باش و تندى مكن * بكام تو گردد سراسر سخن يك امشب بمى شاد داريم دل * و ز انديشهء آزاد داريم دل نماند پى رخش فرّخ نهان * چنان بارهء نامدار جهان تهمتن بگفتار او شاد شد * روانش ز انديشه آزاد شد سزا ديد رفتن سوى خان او * شد از مژده دلشاد مهمان او سپهبد به دو داد در كاخ جاى * همى بود در پيش او بر بپاى